لاجرم سلطان سنجر لشكر بغزنين كشيده در سنه عشرين و خمسمائه او را شكست داده و او پناه بقلعه برده آخر بدست بهرام شاه افتاده بقتل رسيد اين قضيه در سنه 521 روى نمود
ذكر بهرام شاه ابن مسعود لقبش معز الدوله
بعد از فوت برادر باستعانت سلطان سنجر بر تخت سلطنت غزنين عروج نموده يكى از امراى هند كه او را محمد باچلم ميگفتند نسبت ببهرام شاه اظهار عصيان نموده بهرام شاه بدفع او از غزنين متوجه دهلى شده و او تا سمنان پادشاه را استقبال نموده در اثناى محاربه گرفتار شد و بهرام شاه بر او ترحم نموده نوبت ديگر او را بحكومت سرافراز ساخت و آنكافر نعمت كرة بعد اخرى اظهار طغيان نموده بهرام شاه بحرب او شتافته در روز مصاف آن نمك به حرام را با دو پسرش زمين فروبرد و ميان بهرام شاه و علاء الدين حسين جهانسوز غورى نزاع و خصومت روى نمود و علاء الدين لشكر بغزنين كشيده و بهرام شاه از او منهزم شده علاء الدين غزنين را ببرادر خود سورى سپرد و خود باغور مراجعت كرده و بهرام شاه با سورى محاربه كرده او را بگرفت و بر گاوى نشانده گرد غزنين برآورد آنگاه بقتل وى مبادرت نمود سرش را نزد سلطان سنجر فرستاده در آن هنگام جمعى از امراى سنجرى با ولينعمت خود عصيان ورزيده مأخوذ و مقهور شده بودند لاجرم يكى از شعرا رباعى گفته بسلطان سنجر فرستادند :
آنان كه بخدمتت نفاق آوردند * سرمايهء عمر خويش طاق آوردند
دور از سر تو سام بسر سام نماند * اينك سر سورى بعراق آوردند
و علاء الدوله چون از قتل برادر خود خبر يافت با سپاهى آراسته بغزنين شتافت و بهرام شاه تاب مقاومت نياورده بهندوستان رفت و علاء الدين حسين غزنين را گرفته فرمود تا مدت سه روز بقتل و غارت پرداخته آتش در شهر زدند و استخوانهاى ملوك غزنويه از قبر بيرون آورده بسوختند لاجرم علاء الدين بجهانسوز ملقب شد و بعد از اين قضيه بهرام شاه در سنه 548 وفات يافت مدت حكومتش سى و شش سال بود كتاب كليله و دمنه را بفرمان او از لغت عربى به فارسى نقل كردند و حكيم سنائى غزنوى از اوايل حال مداح او بود و قصيدهء كه مطلعش اينست در مدح او فرموده :
عرش اگر بارگاه را شايد * شاه بهرام شاهرا شايد