نمايد من نيز سوگند خورم كه با او خصومت نورزم اكنون من در همدان و او در غزنين اينمعنى چگونه صورت بندد و هرچند سلطانمحمود سعى نمود مسعود قبول ننمود بالجمله سلطانمسعود از عراق متوجه غزنين شد محمد نيز با سپاه آنديار در حركت آمده على الصباح بيك ناگاه كلاه از سر پادشاه بيفتاد و عقلا اينمعنى را بفال بد گرفتند و اركان دولت بجهة ميل محمد بعيش و عشرت و از بىپروائى او در سرانجام مهام مملكت برنجيدند و در روز ديگر يوسف بن سبكتكين و على خويشاوند و جمعى ديگر از اكابر گرد خرگاه پادشاه را فروگرفتند و او را از آنجا بيرون آوردند و مقيد گردانيدند و در شب سوم شوال سنه 421 او را از سلطنت خلع كردند و مسعود در هشتم جمادى الاخر سنه 423 بغزنين رسيد و بر تخت موروثى بنشست و برادر خود را ميل كشيد و خسك ميكال را كه وزير بود به حلق آويخت
ذكر مسعود بن محمود سبكتكين الملقب بنصر الدوله
برادر را ميل كشيده او را در قلعه گشادناى محبوس ساخت و در زمان او كار سلاجقه بالا گرفته در شوال سنه 431 مسعود از ايشان شكست يافته بغزنين رفت و بعد از وصول خود به آن بلده پسر خود مودود را با لشكرها در ربيع الاول سنه 431 بدفع آنطايفه فرستاد و خود بعزم قشلاق هند با برادر مكحول خود محمد روان شده در حينى كه از آب سند بگذشت غلامان به روى خروج كردند در سيزدهم ربيع الثانى سنه 431 احمد ولد سلطانمحمد را بسلطنت برداشتند و سلطان مسعود با ايشان مصاف كرده و شكست يافته اسير گشت و هم در آن چند روز بر دست احمد ولد سلطان محمد برضاى سلطان محمد كشته گشت و سلطان محمد را دو پسر بود عبد الرحمن و احمد در روضة الصفا مسطور است كه چون سلطان مسعود اسير گشت و احمد بخيمهء كه او را بازداشته بودند درآمده كلا از سر عم برداشته عبد الرحمن او را دشنام داده و قبه از سر خود بر گرفته بر سر عم نهاده بواسطهء همين رعايت ادب كه نمود چون سلطان مودود بن مسعود برعم استيلا يافته احمد را بقتل آورد و از سر خون عبد الرحمن درگذشت
ذكر حكومت مودود بن مسعود لقبش شهاب الدوله
كنيتش ابو الفتح است و چون خبر واقعهء پدر شنيد دو كلمه بعم نوشت مضمون آنكه « اطال اللّه عمر العم و رزق ولده المعتوه احمد عقلا يعيش به فقد ركب امرا عظيما » و از يورش كه بدان مأمور بود برگشته در شعبان سنه 437 دست يافته او را با بعضى از اولاد بكشت و دختر جعفر بيك سلجوقى را خواسته با سلاجقه