تسلط و استيلاى اتراك درمانده بودم و اكنون بتجبر و تكبر احمد بويه و ديالمه گرفتارم اين طايفه را ببغداد استدعا نمودم تا مواد فتنه منقطع گردد و خود فتنه ايشان زياده بود .
سفر كردم كه صد دردوغمم شايد يكى گردد * ولى در منزل اول غمودردم يكى صد شد
اگر امير رشيد لطف كند بنفس خود با سپاه بدين جانب آيد و شر اينجماعت را دفع نمايد امارت بغداد به او مسلم باشد و چون امير عبد الملك بر مضمون نامه مطلع شد در انديشهء استعداد لشكر بود كه نامهء معز الدوله رسيد امير رشيد گفت ميان اين دو نامه كه از دار الخلافه رسيد تناقضى تمام هست و رسول معز الدوله را طلبيده نامهء اول را به او نمود و سخنان درشت بر زبان آورد كه شما حرمت موقف خلافت نميداريد و اگر من بعد بدين دستور عمل خواهيد كرد من با لشكرى كه از سم ستور ايشان روى خورشيد گردآلود گردد ببغداد آيم و در خدمت خليفه كمر بندم و چون رسول ببغداد مراجعت نموده آنچه از امير عبد الملك شنيده بود تقرير نمود معز الدوله نسبت بمستكفى بدگمان شده قصد او كرده او را از تخت خلافت فروكشيد و باستخفاف تمام به منزل خود ببرد و راه بصر او را مسدود گردانيد و مستكفى بعداز ميل كشيدن زندگانى نداشت و در روز دوشنبهء جمادى الثانى سنه 335 وفات يافت و معز الدوله فضل بن مقتدر را بر سرير خلافت نشاند و او را المطيع لامر اللّه لقب داد
ذكر حكومت المطيع لامر الله فضل بن المقتدر بالله ابو القاسم فضل بن مقتدر
مردى ميانهبالاى سفيدپوست نيكوروى بود و بيست و دو سال و ششماه و پنجروز خليفه بود و در سنه 366 وفات يافت و پسرش و معز الدوله قصد قتل او كردند سبكتكين از اينمعنى واقف شده و تركانرا جمعكرده با معز الدوله مصاف داد و در اين اثنا سبكتكين و جمعى مطيع را كه مرض مفاصل بر او مستولى بود برآنداشتند كه خود را خلع كرده مسعود عبد الكريم را وليعهد ساخت
ذكر الطايع بامر الله ابو بكر عبد الكريم بن المطيع لامر الله
مردى ميانهبالاى ازرقچشم بود كه چشمان او فرورفته بود هفده سال و هفت ماه و پنجروز خليفه بود و در عهد او عز الدوله بواسطهء دفع اتراك پسر عم خود عضد الدوله را بمدد طلبيده و عضد الدوله ببغداد آمده طمع در ولايت آن امارت كرده عز الدوله را بقتل آورد و بعداز فوت او پسر او بهاء الدوله قايممقام شده طايع را گرفته بند كرد و اسباب او را غارت كرد و اينواقعه در سنه 386