صدقه دهيد بر شخصى كه خليفهء شما بود و تا عهد متقى خود را از خلافت خلع نكرد و چون با متقى بيعت كردند متقى از قاهر رخصت خواست قاهر گفت بجهة رعايت اولى كه تو كردى خود را از خلافت خلع كردم
ذكر خلافت الراضى بالله ابو العباس احمد بن المقتدر بالله
او مردى ميانهبالا مرواريدگون دراز موى بود بعداز آنكه قاهر را مقهور ساختند با او بيعت كردند و او خليفهء فاضل فصيح بود و اشعار آبدار گفتى و فرمود تا درم و دينار را از نقره و طلاى خالص كنند و نقود كمعيار كه در ميان بود برگرفت آوردهاند كه قاهر راضى و برادرش ابراهيم را كه هردو در صغر سن بودند محبوس گردانيده بود بعداز مقهور شدن قاهر با امرا بمجلس ايشان درآمده هردو برادر را بيرون آوردند و ايشان هردو متحير مانده نميدانستند كه با ايشان چه خواهند كرد راضى گفت اى مسلمانان ما كودكان خورديم پدر ما را كشتند اكنون از ما چه ميخواهيد ايشان گفتند ما شما را بيرون آوردهايم تا بر سرير خلافت بنشانيم برادران گفتند ما را بگذاريد كه روزى چند حيات عاريتى را در ظلال عافيت و سلامت بگذرانيم امرا گفتند ناچار شما را بقبول امر خلافت اقبال بايد نمود اكنون بگوئيد از شما هردو مستحق اين منصب كيست ابراهيم گفت برادر بزرگترم احمد مستحق اين شغل است گفتند اگر چنين است نخست تو بمبايعت او مبادرت نماى پس ابراهيم اول با راضى بيعت كرد آنگاه ساير اعيان بيعت كردند و اول كسى كه از خلفاى بنى عباس در امامت و خطابت نايب تعيين كرد او بود و راضى در شانزدهم ربيع الاخر سنه 329 وفات يافت مدت خلافتش هفت سال بود و وزير او ابن مقله بود و بواسطهء آنكه ابن مقله بىرضاى راضى نامه به حاكم ماكانى نوشته او را ببغداد طلبيده بود خليفه بر اينمعنى واقف شده بود فرمانداد تا دست ابن مقله بريدند و هرچند فرياد كرد كه دستيكه واضع خط نسخ است و چندين مصحف نوشته مبريد كسى گوش بقول او نكرد گويند كه بعداز آن ابن مقله قلم بر ساعد بسته چيزى نوشتى
ذكر حكومت المتقى بالله ابو اسحق ابراهيم بن مقتدر
و او مردى بلند بالاى سفيد پوست بودى و گردروى و كوتاهبينى و جعد موى بود و رنگ محاسنش بسرخى مايل بود و بعداز او راضى بر مسند خلافت نشسته سه سال و يازده ماه و شش روز حكومت كرد و روز سهشنبه بيست و يكم صفر سنهء 333 تركان او را گرفته ميل