و اين زمين را بكن من آن بيل برداشته چون بيل چند بر زمين زدم فرمود مرا ميشناسى گفتم لا و اللّه فرمود منم على بن ابيطالب و بعدد هر بيلى كه بر زمين زدى يكى از اولاد تو بسلطنت خواهد رسيد و عنقريب امر خلافت به تو متعلق گردد بايد كه اولاد مرا نيازارى و فرزندان خود را وصيت كنى تا بر ايذاى ايشان اقدام ننمايند بالجمله معتضد بعد از آنكه مدت ده سال و نه ماه حكومت كرد در سنهء تسعين و مأتين وفات يافت
ذكر المكتفى بالله محمد بن احمد المعتضد بالله
از معتضد دو پسر ماند محمد و جعفر و جعفر با محمد كه مهتر بود بيعت كرده او را مكتفى لقب كردند خروج ذكرويه قرمطى و از معظمات وقايع زمان مكتفى خروج ذكرويه قرمطى بود و ذكرويه دو پسر داشت يحيى و حسن اما حسن خالى سياه بزرك در روى داشت و ميگفت اين علامت امامت است و خود را صاحب الشامة السوداء خواندى و در باديه طايفهء از بنى كلاب را دعوت كرده ايشان متابعت وى نمودند و صاحب الشامه بشام رفته دمشق و حمص را گرفته قتل عام كرد و مكتفى با لشكر فراوان برقه رفته محمد بن سليمانرا با بيست هزار سوار در مقدمه فرستاد و او چون بخوارج نزديك رسيد كسان محمد بن سليمان هزار من نفت بياوردند و در گوشهء ميدان ريختند و بر خوارج حمله كردند و بعد از لحظهء روى بهزيمت نهادند خوارج ايشانرا تعاقب نمودند و محمد فرمود تا آتش در آن زدند و شعله نار بالا گرفته خوارج را فروگرفت و محمد عنان گردانيده هركس كه از شرر آتش خلاص يافته بود بضرب شمشير آبدار گرفتار گشت و صاحب الشامه و هردو پسر او گرفتار شدند خروج ابو سعيد قرمطى و هم در زمان مكتفى ابو سعيد قرمطى كه در زمان معتمد خروج كرده بود اما در باديه بسر ميبرد و معتضد يكنوبت لشكرى بر سر او فرستاده آن سپاه او را نيافتند و ديگر ابو سعيد در زمان معتمد در ميان آبادانى نيامد تا در زمان مكتفى متوجه عراق عرب شد و مكتفى يوسف بن ابى التاج را با شصت هزار نفر سوار بحرب او نامزد كرد و چون ميان ابو سعيد و يوسف آشنائى قديم بود يوسف رسولى نزد ابو سعيد فرستاد كه از سر راه من برخيز تا ضررى به تو لاحق نگردد و در آنوقت زياده از شصت سوار با ابو سعيد نبود چون رسول يوسف پيغام بگذارد ابو سعيد از وى پرسيد كه يوسف چندكس دارد گفت شصت هزار كس ابو سعيد بر زبان آورد كه و اللّه شصت كس ندارد آنگاه سه نفر از مردان خود را فرمود تا يكى از بلندى خود را به زير انداخته بجهنم