كه چه گفتى و هنوز سخن تمام نكرده بود كه تركى شمشير بر دوش او رسانيد كه تا جگرگاهش دريد وزيرش فتح بن خاقان برخاسته بقدم ممانعت پيش رفت غلامان گفتند ترك فضولى كن و حيات را غنيمت دان فتح متوكل را مخاطب ساخته گفت اى امير المؤمنين مرا بىتو حيات نميبايد تركان فتح را نيز پارهپاره كردند عطاى مسخره بالشى بزرگ كه آنجا افتاده بود برداشته بر بالاى خود انداخت گفت يا امير المؤمنين بيتو صد سال زندگانى ميخواهم در كشف الغمه از سعيد حاجب متوكل روايت كرده كه متوكل بنابر عداوتيكه بر اهلبيت طاهره داشت همواره بر آن مصروف ميداشت كه ايشانرا در نظر خلايق بىاعتبار گرداند روزى امر كرد كه حضرت على بن محمد بن على بن موسى الرضا عليه السّلام روزى دوبار پياده بسلام آيد فتح ابن خاقان وزير با او گفت كه اگر تو على بن محمد بن على را در اينباب مستثنى سازى خلايق ترا ملامت كنند و اگر لابد اين حكم خواهى كرد بفرماى تا جميع اكابر و معارف پياده بيايند و متوكل بر اينموجب حكم كرد سعيد گويد در آن روز على بن محمد بن على عليه السّلام را ديدم كه پياده مىآيد غرق عرق گرديده و غبار بر رخسار همايونش نشسته چون بدهليز دار الخلافه درآمد من پيش او رفته سلام كردم و برداى خود از روى مباركش غبار پاك كرده گفتم يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله پسر عمت را از اينمعنى مراد جز ايذاى تو نبود فرمود كه دست از اين سخن بدار « تمتعوا فى داركم ثلاثة ايام ذلك وعد غير مكذوب » يعنى تمتع گيريد در خانهاى خود سه روز كه اين وعدهايست كه خلاف نخواهد شد و من به خانه رفتم و مردى معلم را كه در وثاق من ميبود و اطفال مرا تعليم مينمود و مذهب اثناعشرى داشت و گاهى با او مطايبه نموده او را رافضى خواندمى آن روز آن را مخاطب ساخته گفتم اى رافضى امروز امام تو چنين فرمود وى گفت اى سعيد من مدتيست كه نمك تو ميخورم بخداى بر تو سوگند كه اين سخن از وى شنيدى گفتم آرى گفت ضبط اموال كن و در مهمات خود سعى نماى و آنچه كردنيست بكن كه بعد از سه روز ديگر متوكل را بكشند يا بمرضى طبيعى درگذرد و من زبان بدشنام او گشوده او را از پيش خود براندم بعد از لحظهء با خود گفتم مرا چه زيان رسد اگر شرط احتياط بجاى آورم و نفايس اموال خود را بخانهاى ابنا فرستادم قضا را روز سوم متوكل را بكشتند در بعضى از نسخ به نظر مسود اوراق رسيده كه متوكل بخواب ديد كه امير المؤمنين
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٨٦