كردند و چون معتمد بر سرير خلافت نشست امور ملك و دولت را رواجى پيدا شده تركانرا بطريق سابق ياراى تسلط و تغلب نماند و معتمد عبد اللّه بن يحيى بن خاقان را وزارت داد و برادر خود ابو محمد را بامارت حرمين شريفين ارسال داشت و در سال دويست و شصت و سه يعقوب بن ليث پادشاه شد و تحف و هدايا بدار الخلافه فرستاده امارت خراسان به دو تفويض نمود و ايالت بغداد را نيز به او داد و عبد اللّه بن طاهر را به نيابت او در بغداد حاكم ساخت و در سنه 280 عمرو بن ليث لشكرها بفارس كشيده خليفه از او رنجيده فرمود تا بر منابر او را لعنت كردند و عمرو سپاه ببغداد كشيده معتمد بنفس خود حركت نموده بحرب او رفت و همانجا وفات يافت مدت خلافت معتمد پنجسال بود برادرش ابو احمد با عمرو ليث صلح كرده امارت بغداد را بعمرو گذاشت و ابو احمد را الموفق باللّه لقب بود و علتى در آن ايام عارض موفق شده كه از جاى برنميتوانست برخواست و چون ببغداد رسيد وفات يافت و موفق در ايام حيات معتمد فوت شد و معتمد اول پسر خود را وليعهد ساخته او را مفوض لقب داد و بعد از مدتى از پسر رنجيده برادرزادهء خود معتضد بن موفق را وليعهد گردانيد
ذكر المعتضد بالله ابو العباس احمد بن موفق بالله
معتضد مردى سايس عادل بود به پاكى اعتقاد پسنديده اتصاف داشت و يكى از افعال حسنه او اين بود كه نسبت بسادات رفيع الدرجات محبت ورزيدى و با ايشان تعرض ننمودى و حكم كرد كه بر سر منابر بر معويه لعنت كنند اركان دولت مانع شدند و گفتند موجب خروج علويان مىشود و دولت را مضر تست اما در رعايت سادات بغايت كوشيدى و اموال بسيار بر ايشان بخشيدى آوردهاند كه در بغداد تاجرى بود محمد وردنام و حسن بن زيد علوى حاكم طبرستان كه به الداعى بالحق ملقب بود هرسال سى هزار مثقال طلا نزد آن تاجر ميفرستاد تا بر بنى فاطمه قسمت نمايد و غلام معتضد بدرنام كه شحنهء بغداد بود اينمعنى را دانسته سالى آن اموالرا گرفته نزد معتضد برد خليفه برد آن امر كرده گفت من شبى پيش از خلافت بخواب ديدم كه با سپاهى به سر جسر رسيدم مرديرا ديدم در بالاى جسر به نماز ايستاده و هيچكس زهرهء آن نداشت كه از پيش او بگذرد و چون سلام نماز داد پيش رفته سلام كردم جواب داد و دست سوى دجله دراز كرده تمامت آب در كف دست او مجتمع شد و چون دست از دجله برآورد آب بدستور معهود روانگشت بيلى آنجا افتاده بود با من گفت اين بيل را بردار