ابو سلمه مبادرت نمود گويند كه در آنمدت ابو سلمه تا نيمشب خدمت سفاح كردى و چون سفاح بخواب رفتى به منزل خود مراجعت نمودى و در آن نيمشب كه ابو سلمه از دار الخلافه بازگشته بود او را بكشتند و صباح هيچكس ندانست كه او را كه كشته آوردهاند كه چون سفاح ميخواست كه لشكر بجنگ مروان فرستد بر زبان آورد كه از فرزندان عباس هركه سردارى سپاه قبولنموده دفع مروان كند وليعهد من باشد و عمش متعهد سردارى آنسپاه شد مروانرا بقتل آورد بنابراين سخنى كه از سفاح صادر شده بود عبد اللّه طمع ولايت عهد داشت و چونسفاح برادر خود ابو جعفر منصور را وليعهد گردانيد با او گفت اگر ميخواهى كار تو رونق بگيرد بخراسان رفته از ابو مسلم بيعت خود بستان ابو جعفر بخراسان رفته ابو مسلم چون دانست كه ابو جعفر بسبب اخذ بيعت مىآيد اين نوبت او را خدمتى نكرد و از سفاح آزردهخاطر شده گفت ميبايست كه در اين امر كلى با من مشورت نمودى و ابو جعفر از ابو مسلم آزرده شده در اين اثنا روزى ابو مسلم با او گفت چون به خدمت امير المؤمنين رسى از وى التماس نمائيد تا عمهء خود آمنه بنت على را به من دهد ابو جعفر منصور نيز از اين سخن آزرده چه ابو مسلم نسبى عالى نداشت و ليكن با او مدارا كرده سه ماه در مرو بسر برد از ابو مسلم بيعت بستد و چون بعراق عرب رسيد نزد سفاح زبان بغيبت ابو مسلم گشوده او را بر قتل وى اغوا مىنمود و سفاح التفاتى بسخن برادر نميكرد مقارن اينحال ابو مسلم اراده گذاردن حج اسلام نموده با هشت هزار سوار بكوفه آمده سفاح نهايت اعزاز و اكرام تقديم نموده ابو مسلم ميخواست كه خليفه او را امير حاج گرداند و در آن ايام روزى ابو مسلم به خدمت سفاح نشسته بود ابو جعفر درآمد ابو مسلم برنخواست و او را تعظيم نكرد سفاح گفت مگر ابو جعفر را نشناختى كه از جهة او قيام ننمودى ابو مسلم جواب داد كه من در حضرت تو جز ترا نشناسم و در پيش تو جز از تو تعظيم نكنم ابو جعفر از اينمعنى بغايت رنجيده كينهء ابو مسلم در دل او زياده گشت و با سفاح گفت كه ميخواهد كه چون به مكه رسد يكى از اولاد على مرتضى عليه السّلام را بر سرير خلافت نشاند و الا هشت هزار كس كجا ميبرد سفاح گفت ابو مسلم احياى ايندولت نموده اگر نوبت اول كه به خدمت ما رسيده او را براى جريمتى بقتل رسانيم خلايق زبان طعن بما دراز كنند و ديگر كسى را بر ما اعتماد نماند ليكن امارت قافلهء حاج را از من التماس نماى و با او به مكه رو تا ابو مسلم آنچه در
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٦٠