باينطرف خرامى كه مسند خلافت آرزومند ذات كامل الصفات تست و قاصد را وصيت نمود كه چون آنحضرت وصيتنامهء مرا قبول نموده باينجانب خرامد اين دو نامه ديگر پاره ساز و الا آن دو كتابت را به ترتيب باسم هركس كه نوشته شده برسان و قاصد همعنان باد و برق شده شب هنگامى به منزل امام رسيده چون نامه بمطالعه اشرف رسيد در چراغدان نهاده بسوزانيد و با قاصد فرمود كه جواب تو اين بود و قاصد آن دو نامه ديگر را كه يكيرا بعبد اللّه بن حسن بن امام حسن عليه السّلام و ديگريرا بعمر بن امام زين العابدين عليه السّلام نوشته بود بآندو بزرگوار رسانيد ايشان بموجب مشورت امام قبول مسئول ابو سلمه ننموده پيش از مراجعت قاصد امراى خراسان پى به منزل عباسيان برده سفاح را بر مسند خلافت نشاندند و سفاح عم خود عبد اللّه بن على بن عبد اللّه را بمحاربه مروان فرستاده و در كنار آب زاب تلاقى فريقين روى نمود و در اثناى محاربه مروان بجهة اراقت بول از اسب فرود آمده اسب وى رم كرده بىخداوند در ميان صفوف شام درآمد شاميان اسب مروانرا بىخداوند ديده تصور نمودند كه او را واقعهء پيشآمده روى بهزيمت نهادند و بعضى از ظرفا گفتهاند « ضيعت الدولة بالبول » و عبد اللّه مروانيانرا تعاقب نموده چون بدمشق رسيد برادر خود صالح را با ابو عون در عقب مروان فرستاد و ايشان در حوالى مصر او را دريافته بقتل رسانيدند و در آن حالت مروان اين الفاظ بر زبان ميراند « اذا انتهت المدة لا ينفع العدة » و آفتاب دولت عباسيان از مطلع اقبال طالع شده جاه بنى مروان در مغرب فنا غروب نمود
ذكر حكومت خلفاى بنى عباس و احوالات ايشان
خلفاى عباسى سى و هفت نفر بودند و مدت ملك ايشان پانصد و بيست سال بود اول ايشان ابو العباس عبد اللّه سفاح و آخر آنقوم مستعصم بود و اين ابيات مشتمل بر اسامى ايشانست :
از بنى عباس سى و هفت تن بودند امير * كز سنان و تيغشان شد سينه اعدا فكار
بود سفاح آنگهى مهدى و منصور از عقب * هادى و هارون بدند آن دو امير كامكار
معتصم آنگاه واثق بعد از او متوكل است * منتصر پس مستعين بوده است مرد پيشكار
مهتدى و معتضد باشد پس آنگه مكتفى * مقتدر پس قاهر و راضى امير روزگار
متقى و مستكفى آنكه مطيع و طايع است * قادر و قايم پس آنكه مقتدى شد آشكار