تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
شد و سلمه چيزى از خراسان بشام نفرستاد و يزيد خواست كه او را عزل كند حيا او را مانع آمد كه مثال عزل ببرادر فرستد يزيد عمرو بن هبيره را حاكم عراق و خراسان ساخته بدان جانب فرستاد و در سه منزلى دمشق سلمه بعمرو رسيده از مقصد او سؤال كرد عمرو منشور حكومت خود را به او نمود سلمه گفت راست است كه الملك عقيم

ذكر حكومت هشام بن عبد الملك

در شعبان سنهء خمس و مأه حاكم جهانيان شده نوزده سال و ششماه حكومت كرد روز چهارشنبهء ربيع الاول سنهء خمس و عشرين و مأه وفات يافت مدت عمرش پنجاه و چهار سال بود مادرش عايشه بنت اسمعيل مخزومى بود و او را در اوايل عهد خود فرمود تا ارباب استحقاق را در جميع ولايات اسلام عطا دادند از دويست دينار و ده دينار و در زمان حكومت او زيد بن على بن الحسين عليه السّلام در كوفه ظهور كرد و يوسف بن عمرو ثقفى كه از قبل او حاكم كوفه بود با آن جناب محاربه كرده در اثناى محاربه زيد به زخم تيرى شهادت يافت .
ظلمى چنين قبيح نديده است هيچ‌بار * تا شيوهء ستمگرى آموخته است چرخ
و شيعه جسد او را در جوف ليل بنهر آبى دفن كردند و يوسف او را از قبر بيرون آورده صلب نمود و بعد از چند روز جسد همايونش بيرون آورده بسوخت گويند كه در همانساعت كه زيد را صلب كردند عنكبوت بر عورت او تنيد تا از نظر خلايق غايب شد و غيلانى معتزلى در زمان او بود و هشام او را طلبيده گفت اى غيلان از تو سؤال مسئلهء دارم اگر جواب گوئى ترا بگذارم و الا بقتل آرم آنگاه گفت خداوند تعالى راضيست كه كافر ايمان نياورد و عاصى معصيت كند گفت نه هشام گفت كافر بيرضاى خداست گفت چنين است هشام گفت بر اين تقدير رضاى ايشان بر رضاى خدا غالب است غيلان گفت يكروز مرا مهلت ده تا جواب گويم هشام قبول نكرده بقتل او فرمانداد

ذكر وليد بن يزيد بن عبد الملك

در بيست و پنجم ربيع الاول سنهء خمس و عشرين و مأه بر سرير حكومت نشست و بعد از يكسال و دو ماه او را گرفته رقم خلع بر او كشيدند و بعد از خلع بقتل آوردند مدت عمرش سى و هشت سال بود ، مادرش ام الحجاج بنت محمد بن يوسف ثقفى بود و در ايام حكومت فرمود تا در عراق و خراسان هرمسخره و مطرب و مخنثى كه بود بشام آوردند و شب و روز به شراب خوردن مشغول شده با امهات پدر خود و اولاد آنها مباشرت نمودى و بمذهب تناسخ ميل نمود و علما را پرسيد كه رسول فاضلتر است يا
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 153 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )