عزل كردم آنگاه عبد الرحمن با على و عثمان گفت اگر به من راضى شويد اين مهم را قرار دهم على مرتضى فرمود بشرطيكه بهواى نفس عمل نكنى و از جادهء صواب انحراف ننمائى عبد الرحمن گفت چنين كنم اما با من عهدى در ميان آريد كه خلاف ننمائيد و از جانبين عهد بسته و صباح روز چهارم از فوت عمر صناديد مهاجر و انصار و امراى عرب در مسجد حاضر شدند عبد الرحمن گفت ايها الناس بگوئيد كه سزاوار منصب خلافت كيست عمار ياسر گفت اگر ميخواهى كه در حوزهء اسلام اختلافى ظاهر نگردد و اختلافى پيدا نشود و روح مطهر پيغمبر صلى اللّه عليه و إله خوشنود گردد با على بيعت كن كه امام همام و سرور انام است ابا ذر غفارى و مقداد بن اسود كندى و جمعى از اكابر اصحاب تصديق عمار نمودند اما عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح كه مرتد شده و حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و إله خون او را در واقعه مكه هدر نموده بجهة آنكه برادر رضاعى عثمان بود گفت اگر ميل تو آنست كه در ميانه قريش مخالفتى ظاهر نشود با عثمان بيعت نماى عمار با عبد اللّه خطاب نمود كه تو در كدام زمان ناصح و مرشد اهل ايمان بودى و ميان بنو هاشم و بنو اميه گفتگو شد عمار گفت يا معاشر المسلمين حقسبحانه و تعالى ما را به نبى خود مكرم و بدين قويم عزيز و محترم ساخت چرا عنان اختلاف ( خلافت ظ ) بدودمان ديگران معطوف ميسازيد و اين امر را از خاندان نبوت مصروف ميگردانيد آنگاه عبد الرحمن دست على مرتضى عليه السّلام را گرفته گفت تو بخلافت احقى اما با من عهد كن كه چون اين مهم به تو رسد با ما بكتاب اللّه و سنت رسول اللّه و سيرت شيخين عمل نمائى آنحضرت فرمود اميد ميدارم كه چنين كنم و حال آنكه علم مرا در سوانح مهمات دخلى خواهد بود جناب ولايتمآب اين سخن بجهة آن فرمود كه متصف بود بصفات اجتهاد و عبد الرحمن كه بجانب عثمان مايل بود هواى نفس او را بر آنداشتكه دست از دست حضرت ولايت پناه كشيده دست عثمانرا گرفته با عثمان مثل آن سخن گفت او گفت آنچه گفتى قبول كردم و عبد الرحمن رو بسوى آسمان آورده گفت بارخدايا گواه باش كه قلادهء محبت خلافت را در گردن عثمان انداختم امير المؤمنين على فرمود كه اى پسر عوف غرض تو از اينحركت آن بود كه مرجع خلايق گردى و اين نه اول روزيست كه شما بر من غلبه كرديد « و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون » نسب عثمان بر اين نهج است كه عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١١٣