انگشترى از ياقوت كه مقومان از قيمت آن عاجز و بعجز و قصور معترف بودند و كسرى در روزبار آن جامه را پوشيده و آن گوشوار را در گوش كردى و هر ده انگشتريرا در انگشت تعبيه نمودى و تاجى مرصع و ده دست جامهء زربفت ديبا كه ديدهء بيننده مثل آن نديده بود و اعراب خمهاى آبگينه يافتند مملو از كافور و گمان ايشان آن بود كه نمكست و چون آش ايشان بسبب ريختن كافور در آن تلخ شد دانستند كه نمك نيست و آن را بنمك معاوضه كردند و از فتح مداين ميان عرب و عجم جنگ واقعشد يكى در جلولا و يكى در همدان و نهاوند و فتح نهاوند را فتح الفتوح نامند چه عجم را بعد از آن اجتماعى روى ننمود و بعد از فتح نهاوند فوجفوج از لشكر ببلاد عراق و فارس و آذربايجان و كرمان شتافتند و آن ممالك را متصرف شدند
ذكر خلافت عثمان بن عفان
چون عمر ابن خطاب به زخم كارد ابو لؤلؤ غلام مغيرة بن شعبه بر بستر موت افتاد و اصحاب در باب تعيين خلافت با او سخن گفتند جواب داد كه شش نفر لايق اين منصباند اما هركدام را صفتى است كه بواسطه آن صفت در تعيين ايشان اشاره نمينمائيم اول على بن ابيطالب است و حرص او بر اين امر مرا از تعيين او بخلافت مانعست دويم عثمان بن عفان و او خويشان خود را دوست ميدارد و آنجماعت را بر مردم مسلط خواهد ساخت و سيم عبد الرحمن « فهو قارون هذه الامة » چهارم طلحه و او متكبر است پنجم زبير و آن تندخو است ششم سعد بن ابيوقاص پس بايد كه اين شش نفر در امر خلافت مشورت نمايند و يكيرا از ميان خود در اين امر تعيين كنند و اگر پنجكس با هم در قولى اتفاق كنند و يكنفر بر قولى آن يكنفر را بكشند و اگر چهار كس بر رائى متفق گردند و دو نفر سرباززنند آن دو نفر را بقتل درآرند و اگر سه نفر برطرفى باشند و سه نفر بر طرف ديگر جانب آنجماعت كه عبد الرحمن عوف بدان طرفست مرجح دانند و ابو طلحهء انصاريرا با پنجاه نفر معين كرد كه موكل ارباب شورى باشند و ايشانرا تكليف نمايند كه به زودى امر خلافت را صورت دهند و بعد از دفن عمر ابو طلحه اصحاب شورى را در خانهء جمع كرده هر يك فصلى از مناقب خويش بيان كردند عبد الرحمن بن عوف گفت امر خود را بسه نفر تفويض كنيد زبير گفت من زمام اختيار خود را بر على تفويض نمودم طلحه گفت من زمام اختيار خود را در كف اقتدار عثمان نهادم و سعد بن ابى وقاص گفت من عبد الرحمن را متولى امر خويش گردانيدم عبد الرحمن گفت من خود را و سعد را