رشتهء دلوست كى درو بندذ ، ز شمالى است و بر زانوى ح جنوبى ميانش [ قدر ] يك بذست باشذ سعد مطرست و از پس سعد همام روذ و ستارهء روشن از بعد سعد مطر با شمالى فرغ اوّل و شمالى سعد بارع ، بر نهاذ مثلّثىاند ( 448 ) [ و ] ط ى نزديك باشند [ بسوّم ] ج كى بر سينهء فرس است و بسوى جنوب گرايذ ، سعد بارع است يا يب [ را ] سعد همام [ خوانند ] و جاى [ او ] بر گردن است ، [ و از پس سعد البهام روند ] بر سر فرساند ميانشان [ قدر ] يك بذست . يه يو و آن سعد بهامست ، يز جحفلة الفرس و فم الفرس نيز گويند و از پس قطعة فرس روذ ، و دورى ازيشان قدر سه ارش دارذ ، يح بر طرف دست راست از پس ز ح يط بر ركبهء چپ و با آندو ستاره كى بر تناند در ميانهء مرّبع بر استقامتى باشند و آن بقعه را كى در ميان فرغ دوّم است ، و ميان سمكه بلد الثعلب خوانند و بدانك جمله سعود دهند « 1 » چهار ياذ كرده شذ درين صورت ، و آن سعد بهامست بر سر ، و سعد همام بر [ گردن ] ، و سعد بارع بر سينه ، و سعد مطر بر دست و چهار از جمله [ در ] منازل قمر در منطقه البروج بيايذ و آن سعد ذابح است و سعد بلع و سعد سعود و سعد اخبيه [ اند ] و [ دو ] بمانذ ، يكى سعد ناشره است و آندو ستاره روشن [ اند ] بر دنبال جدى و [ دوّم ] سعد ملك [ و آندو ستارهاند يكى ] بر دوش راست [ ساكب الما و هو ال ] دلو [ و دوّم زير او ] و ميانشان [ قدر ] يك بذست باشذ .
هامش
( 1 ) . « دهند » - دهاند .