مصاب : ديوانه ، مجنون . و در اين كتاب به معناى « خطاكار » ( در مقابل مصيب ) به كار رفته است . ص 210 ، 506 .
مصارح : جمع « مصرح » . به نظر مىآيد كه محمّد غازى « مصارح » را به معناى « صحنهاى سرا » به كار برده باشد .
مصفد جاهل : عطابخش به نادان ، ناداننواز . ص 488
مصيب شناختن : به حق شناختن ، درست دانستن .
مصيد : دام . اما ظاهرا در اينجا به معناى « محلّ شكار ، شكارگاه » به كار رفته است .
مضاحك : يار خندهرو ، كسى كه با ديگرى به خنده درآيد . ص 137
مطار خير : كم و بيش به معناى « جاى اميدوارى ، امكان صلاح » به كار رفته است .
مطارف : جمع مطرف ، ظاهرا به معناى « بساطها » به كار رفته است . ص 465 ، اما در صفحهء 435 به معناى « طرفهها ، چيزهاى شگفتانگيز » است .
مطاف : محل طواف و چرخيدن ، مجازا يعنى : مجال ، ميدان ، « خاتمت مطاف » يعنى پايان كار .
مطوات : جمع مطوة : « مطوة » به معناى « ساعت ، پاسى از زمان » است . اما به نظر مىآيد كه محمّد غازى « مطوات » را به معناى « گامها ، قدمها » به كار برده باشد ، و در اين مورد به معناى « فعل مجرّد مطو » نظر داشته باشد .
مظافرت : همپشتى ، مساعدت ، هميارى . صص 47 ، 525
معاته : جمع معتوه ، ناقص عقلان ، بىخردان .
معتوب : بلاكش ، در سختى . از واژهء عتب به معناى سختى و ناگوارى . ص 524
عنقاى معرب : پرندهاى كه نامش بر سر زبانهاست و كسى آن را نديده است ، سيمرغ . در زبان عربى وقتى بخواهند از نابودى يا ناپديد شدن چيزى خبر دهند مىگويند « حلّقت به فى الجوّ عنقاء مغرب » ( عنقاى مغرب او را با خود به فضا برده است ) ، در زبان عاميانه مىگوييم « ملخ تخمش را خورده » . عبارت متن چنين است : « بعد از مدّتى ، صبر چون عنقاى مغرب از وكر خاطر او بپّريد » ، كنايه از اينكه كاملا بىصبر شد .
مغمود : در صفحهء 120 نيافتم . اگر اين واژه به درستى در جايى به كار رفته باشد به معناى « در نيام فرو رفته » است و معمولا صفت شمشير است . و معناى مجازى آن متناسب با متن مشخّص مىشود . شايد غلط چاپى است و همان مغمور است ؟
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 848
مساهمون: محمد غازي ملطيوي
ص٨٤٨