متضعضع : متزلزل ، سست .
متضوّع : ( عطر ، بوى خوش ) در هوا پيچيده ، پخش شده ، منتشر . ص 395 در صفحهء 195 نبود
متعثّر : عبارت متن چنين است « و نه اصيل و متأثّل است كه در طلب علا و بسطت متعثّر شود . . . » اگر « متعثّر شدن » را به همان معناى مشهور يعنى « لغزيدن ، زمين خوردن ، به سر درآمدن » بگيريم در متن نمىنشيند . بنابراين بن گمان من ، با توجّه به ريشهء اصلى ( يعنى عثر ) و مشتقّات آن ، « متعثّر شدن » در اينجا يعنى « پيچيدن در چيزى ، درگير شدن » . شايد هم غازى ملطيوى از واژهء « عثرة » به معناى جنگ مصدر « تعثّر » ساخته باشد ، و « متعثّر شدن » را به معناى « جوياى جنگ شدن ، درگير جنگ شدن » به كار برده باشد .
متعفّر : « در خاك غلتيده ، خاكآلود » امّا در متن به معناى « آستان بوس » به كار رفته است . ص 330
متفطّن : بهتر است به اين صورت بيايد : « متفطّن » شدن : پى بردن ، دريافتن .
متقاعس : در معناى تحت اللفظى « برجاى مانده ، ثابت » و نيز « سركش ، چموش » است و از آنجا كه در متن صفت « بخت » است معناى « ناموافق » مناسب است .
متقاعس : در معناى تحت اللفظى « برجاى مانده ، ثابت » و نيز « سركش ، چموش » است و از آنجا كه در متن صفت « بخت » است معناى « ناموافق » مناسب است .
متقرّط : درايت : كسى كه گوشوارهء دانايى به گوش آويخته است . مراجعه شود به شرحى كه ذيل « مترعّث » آمده است .
متلبّب : اين واژه را مىتوان به معناى « آماده و مهيّاى حمله » گرفت اما به اعتقاد من براى جملهء متن چندان مناسب نيست و با توجّه به نحوهء رفتار محمّد غازى با واژهها ترجيح مىدهم « متلبّب » را به معناى « كسى كه به هنگام دعوا گريبان حريف را مىچسبد » بگيرم ، بنابراين عبارت « دواير سغب متلبّب » يعنى « بلاهاى گرسنگى گريبانم را گرفته است » .
متلفّع : خويشتن در جامه پيچيده ، پوشيده .
متنوّق : در صفحهء 108 و 520 كم و بيش به معناى « دقيق ، نكتهسنج ، ظريف ، موقعشناس » به كار رفته است ، و در صفحهء 515 صفت « فعل » است بنابراين بايد آن را به معناى « سنجيده ، مبتنى بر موقعشناسى » گرفت .
متوثّب شدن : در متن به معناى « آماده شدن براى جهيدن » به كار رفته است .
مثابت : بايد تركيب « به مثابت » معنا شود ، يعنى « به عنوان ، در مقام ، همچون » .
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 845
مساهمون: محمد غازي ملطيوي
ص٨٤٥