مجاديح : جمع مجدح ( بر خلاف قياس ) ، بارانها
مجثم : محل نشستن پرنده ، و به طور كلّى به معناى « لانه ، آشيانه » به كار رفته است .
صص 67 ، 380
مجرّه : بند ، قيد .
محدّق : تيز نگرنده ، آنكه چشم از كسى يا چيزى برندارد .
مصصوص : تراشيده ، قيچى شده ، بريده . « . . . به وجود ايشان . . . شوارب اعدا محصوص » يعنى وجود آنها باعث تراشيده شدن سبيل دشمنان مىشود و به اصطلاح دشمنان را زبون مىكند .
محصوف : به معناى « خردمند ، شريف » به كار رفته است .
محول : قحط ، خشكسالى . ص 30 ، 480
مخالب جوارح : چنگالهاى پرندگان شكارى .
مختلعه : اين واژه بايد اصطلاحى نجومى باشد ، با آنكه چند ساعتى صرف جستجو در التفهيم كردم نيافتم .
مخلص منافثت : در صفحهء 376 نبود و ظاهرا يعنى حاصل گفتگو .
مدارع : جمع مدرعه ، جبّهها ، تنپوشها . به معناى مطلق « جامه » به كار رفته است .
مذرّب : تيز ( صفت زبان است ) .
مذق : آميختن شراب يا شير به آب ، مجازا غش ، فريبكارى .
مراست : جنگآزمودگى ، ورزيدگى در جنگ .
مراعى : جمع مرعى ، عنايات ، توجّهات . ص 428
مرافل : جمع مرفل به معناى « جاى خراميدن » است . و در اينجا به معناى محافل و مجالس به كار رفته است .
مراقب : جمع مرقب و مرقبه به معناى « جاى بلند و مشرف به اطراف » است ، و در اينجا به معناى جايگاههاى بلند به كار رفته است .
مراقى علا : در صفحهء 135 نبود و قاعدتا به معناى « نردبانهاى بلندى و بلندپايگى » است .
مرتسم : فرمانبردار . ص 512
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 846
مساهمون: محمد غازي ملطيوي
ص٨٤٦