معناى « دست تنها ، تنها ، بىياور » به كار رفته است .
مبدّ : پراكندهكننده ، مايهء پريشانى .
مبغض طبع فاسد : كسى كه طبع و خوى تباه را دشمن مىدارد . ص 138 توجّه شود كه شمارهء درست صفحهء 138 است و طمع غلط چاپى است .
مبيد تغرير : از متن چنين برمىآيد كه غازى ملطيوى واژهء « مبيد » را به معناى « محل هلاكت ، مهلكه » برساخته است . واژهء « تغرير » نيز به معناى « خود را به خطر انداختن ، خود را در معرض خطر نابودى قرار دادن ، با جان خود بازى كردن » است . حاصل معناى اين تركيب همان است كه نوشتهايد « مهلكهء نابودى » .
متبرّع : پيداست كه غازى ملطيوى اين واژه را نه به معناى مشهور آن « كسى كه بدون چشمداشت يا بدون آنكه از او تقاضا كرده باشند مىبخشد و احسان مىكند » به كار نبرده است بلكه ظاهرا آن را به معناى ريشهء « برع » ( تفوّق يافتن ، سرآمد بودن در علم و غيره ) برساخته است ، و بنابراين عبارت « مصلحت ديد تو متبرّع خاطر گشت » يعنى مصلحت ديد تو در انديشه و نظر من تفوّق يافت و من آن را پسنديده و پذيرفتنى يافتم .
متّجر : تجارتى ، آنچه ( اقلام و اجناس ) كه با آنها تجارت شود . « مال متّجر » يعنى كالاى تجارتى ، كالاى بازرگانى .
متدثّر : در اينجا يعنى « آماده » ، خواه « تدثّر » را به معناى « پوشيدن جامه ، » بگيريم و خواه به معناى « روى اسب پريدن » . ص 117
متدثّر گشتن : در اينجا يعنى « آماده شدن ، اقدام كردن » . ص 406
مترعّت : در معناى تحت اللفظى يعنى « زنى كه به خود گوشواره آويخته » . واژهء « رعثه » به معناى گوشواره است . اگر « مترعّث » را « آراسته ، زينت يافته » معنا كنيم بيراه نرفتهايم امّا كاملا هم در متن نمىنشيند . عبارت متن چنين است : « مستفيدان ادب و مقتبسان الفاظ عرب ، مترعّث فضيلت و متقرّط درايت خود كرده » مراد اين است كه ( نويسندهء كليله و دمنه ) اديبان را حلقه به گوش فضل خود كرده است ، به عبارت ديگر اديبان فضل او را آويزهء گوش خود كردهاند و خوشهچين خرمن دانش او شدهاند . « متقرّط » دقيقا مترادف با « مترعّت » است .
مترفّل : خرامان .
متزعزع : متزلزل ، لرزان ، صص 404 ، 451 .
متسلّس : آراسته . ص 181
متصلّف : متملّق ، اظهار كنندهء محبت .
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 844
مساهمون: محمد غازي ملطيوي
ص٨٤٤