خطوب تعدّى : بلاهاى تجاوز و ستم .
خفير راه : محافظ ، كسى كه مسافران را در طى سفر از خطر دزدان و غيره حفظ مىكند .
خلابت عارضت : فريبندگى بيان ، سخن دلفريب .
خلوّ بال : آسايش خاطر ، دلآسودگى .
دايرهء معرك : بلاى دهم كوبنده .
دحور : راندن ، طرد كردن ، دفع كردن .
دخور : خوار كردن .
دول : دولتها .
ذايع : مشهور ، معروف ، پرآوازه .
ذرو سخن : سخنپراكنى .
ذما : ( مخفّف ذماء ) در صفحهء 428 - به معناى « راه رفتن » است . جملهء « در حجر جهاندارى ذما راسخ گردانيده » يعنى در دامان پادشاهى شروع به حركت و راه رفتن كرده و پرورش يافته است .
رايد : پيشاهنگ ، كسى كه پيشاپيش قبيله حركت مىكند تا براى آن آب و چراگاه و منزلگاه پيدا كند ، و به همين معناست آنجا كه منوچهرى گفته است :
الا يا خيمگى فروهل - * كه پيشاهنگ بيرون شد ز منزل .
ص 189
و گاه چنانكه در صفحات 78 و 385 و 462 ديده مىشود به معناى « باعث ، سبب » به كار رفته است « رايد چيزى گشتن » يعنى منجر به چيزى شدن .
رقاعت : وقاحت ، بىشرمى .
رقوع : ظاهرا جمع رقعه به معناى « قطعه زمين » است ، رقعهها ، پهنهها . ص 13
رقيع و قريع : يا « قريع و رقيع » مترادف است با « شريف و وضيع » به معناى « مهتر و كهتر » و « خرد و كلان » كنايه از همهكس ، همگان .
ركز : چنانكه نوشتهايد « ركز » يعنى فرو بردن نيزه و مانند آن در زمين است و مراد ثابت ماندن ، از جاى خود تكان نخوردن است ، تعبير « ركز و نكز » كه در وصف اسب به كار رفته در مجموع يعنى « از جاى خود نجنبيدن و تن به سوارى ندادن » .