تعصف : در صفحهء 226 نيافتم .
تعفّر : خود را به خاك انداختن ، خاكسارى . در صفحهء 92 بار منفى دارد و معناى « خوارى و ذلّت » را مىرساند . در صفحهء 391 مترادف است با « آستان بوسى و سر بر آستان نهادن » .
تعمّج : پيچ و خم ، التوا ، مجازا به معنى اضطراب ، آشفتگى .
تعوّث : به معناى « آلوده شدن ، كثيف شدن » به كار رفته است .
تغريظ حيات : اين تركيب را در صفحهء 14 نيافتم . واژهاى به صورت تغريظ ( با غين ) نمىشناسم معناى نوشته شده ( ستودن زندگانى ) حاكى از « تقريظ » ( با قاف است ) . آيا « تقريض حيات » به معناى « قطع رشتهء زندگى » نيست ؟ بايد متن را ديد .
تغشيش : معناى اوليّهء آن كه مترادف با مصدر « غشّ . ( - با كسى روراست نبودن ، فريب دادن ) است در متن مورد نظر نيست ، و نويسنده « تغشيش » را مترادف با « تشويش » و به معناى « مغشوش كردن ، برآشفتن ، تيره كردن » و از اين قبيل به كار برده است .
تغطرف : تكبّر .
تغرير ؛ تقرير : به اعتقاد من در سطر اوّل - ص 417 - صورت درست جمله چنين است :
« او را بر تغرير تقرير دارد » « تغرير » در اينجا به معناى « هلاك كردن ، كشتن » است ، و « تقرير داشتن » به معناى « مصمم كردن » .
- گفتنى است كه در متن ، ضبط هر دو نسخه
L
و
P
چنان است كه ضبط گرديد . م . ر -
تفشير : اين واژه را در صفحهء 446 نيافتم و معنايى كه جلوى آن آمده بسيار عجيب است . نكند همان « تقئير » است كه در جاى خود آمده ؟
تفقّم : در متن به معناى « بزرگ داشتن ، تجليل ، تعظيم » به كار رفته است . نويسنده مطلق معناى « غقم » را بر باب تفعّل برده است ، و پيداست كه اين واژه را با بار مثبت به كار برده است .
تقحّل : خشكى ، پژمردگى ، و نيز بدروزگار شدن .
تكدّر محال : تيرگى باطل .
تكوّر : در صفحهء 18 مترادف با « تشمّر ، به معناى « آستين بالا زدن ، آمادهء كارى شدن » است .
تلاح : ضبط ديگرى است از واژهء « طلاح » ( ضد صلاح ) فساد ، تباهى .
تلبّب طوارق : پيش آمدن ناملايمات .