توعّر : ناهموارى ، سختى .
توغّر : شدّت حرارت ، مراد از « توغّر مقام » شرايط بد و ناگوار « محلّ اقامت » است .
توقّل كردن : صعود كردن ، به مراتب عالى رسيدن ( در چيزى ) .
تيار : در صفحهء 379 تيّار آمده است نه تيار . بنابراين مانند مدخل بعدى به معناى موج دريا ( مجازا ، گرداب ) است .
تيمّن نفثات : « به تيمّن نفثات تو » يعنى « به يمن سخنان تو » يا « به بركت دم تو » . « نفثات » در معناى تحت اللفظى « يعنى دمها » و معناى مجازى « دم » در اينجا سخن است .
ثبور : نابودى ، هلاك .
ثغاب ليام : غازى ملطيوى واژه « ثغب » يا « ثغب » ( به معناى بركه ، منداب ) را براى رعايت جناس به صورت « ثغاب » درآورده است . « ثغاب ليام » يعنى بركه يا مانداب فرومايگان .
جبول : اين واژه را در جايى نيافتم به اقتضاى سياق بايد به معناى « كسب كردن » يا « در خود سرشتن » به كار رفته باشد .
جفاى جفا : خس و خاشاك بىمهرى . « جفا » خس و خاشاك يا كفى است كه روى سيلاب يا ديگ جوشان را مىگيرد .
جمامت : استراحت كردن .
جهارت : خوشاندامى ، در اينجا مراد زيبايى و آراستگى ظاهر است .
حادى : كسى كه شتران را به پيش مىراند و براى آنها آواز ( حداء ) مىخواند ، مجازا راهبر .
حاذف : با توجّه به عبارت عربى : « هم بين حاذف و قاذف » « به تن » ، [ كه به گونهاى در هر دو نسخه آمده است . - م . ر - ] درست نيست ، بايد « بين » باشد . . . حاذف كسى است كه با عصا مىزند و قاذف كسى است كه با سنگ مىزند ، كنايه است از « گير افتادن در موقعيّتى دشوار ، قرار گرفتن بر سر دو راهى كه هيچ نتيجهء خوبى ندارد » .
حباله : دام .
حبايل غوايل : دامهاى هلاكتبار .
حسور : پديدار شدن ، جلوهگرى .
حواى تئوير : موانع ( ناشى از ) فتنهانگيزى .
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 837
مساهمون: محمد غازي ملطيوي
ص٨٣٧