خلايق مىگويند كه فقر قبيح است و طباع از او متنفّر ، و غنا مطلوب است و هر كس او را طالب . و تو آنچه مختار خلايق است مستقبح مىدارى و مذموم را مستحسن .
نازنه گفت : راست گفتى كه ايسار محمود است و اعسار مذموم ، و ليكن خطاى تو از آن است كه وجوه وجوب نمىشناسى . تو خود را غنى مىدانى و مرا معسر ؛ و چون به نظر عقل تنوّق مىرود ، غنا در صدق مزاج من است و عسر در انحراف مزاج تو . و ترا پيوسته قرين رعب و رهين روع مىبينم و از اين غنا عنا نصيب تو . و خود را من از اين فقر انيس رفاهت و جليس نباهت .
نازروى دانست كه نازنه حق مىگويد ، از آن افعال ذميم اعراض نمود [
a
296 ] و در حريم توبت و انابت مقام ساخت ، و فايدهء صحبت يار نيك او را زهادت و سعادت گشت . و از اينسبب گفتهاند :
بيت
منشين با بدان كه صحبتِ بد * گرچه پاكى ترا پليد كند
آفتاب ارچه روشن است او را * پارهاى ابر ناپديد كند
و سبب ايراد اين حكايت آن است كه در انهدام حرص و انخرام آز جدّ بليغ فرمايى و خاطر را محطّ رحال مال نسازى . و بدانكه اخلاق حالى است نفس و حركات را . و اين حال از جهت ذات نفس و از جهت امتزاج مزاج متفاوت افتد ، زيرا چون نفس مستنيم باشد و مزاج معتدل ، حركات او لايق محمدت رود . و چون حال نفس و حال مزاج نه به اعتدال افتد ، حركات مذموم باشد .
پس هركه را اخلاق محمود بود ، تحصيل فضيلت او را سهل باشد ؛ و هركه را نفس شرير بود ، بلادت بر او غالب آيد اگرچه در حالت طفوليّت تهذيب يافته باشد . و چون بزرگ شود ، همچنان رياضت مىكند تا اخلاق خود مهذّب كند ، و ليكن چون اقتضاى مزاج بلادت و شرّ افتاده باشد ، اگرچه او را به مدّت رياضت دهد ، به اندك زمان كه اهمال نمايد به قرار اوّل آيد . و امّا آنكه بر طرفى نقيض