ذميم ، و غافل شدن از ريع بذر قبيح و ايمن بودن از وخامت عاقبت . و سبب بوار و ضرار تو آنچيز خواهد شد كه تو از آن مستغنىاى و بر تحصيل آن حريص ؛ كه نه از عدم آن ترا هوان خواهد بود و نه از وجودش امكان زيادت خواهد گشت .
و با اين همه اقتراف آن به طريقى تقديم مىنمايى كه كمال رذالت تو بدان معلوم گردد ، و وفور نذالت تو بدان شايع مىشود ، و خاطر خبيث خود را از آن فارغ گردانيدهاى ، كه اگر اين حال فاش گردد و اين سماجت ظاهر شود ، آن جرح اندمال نپذيرد و به سبب تو ضرر به ادانى و اقاصى سرايت كند . و هر آينه فحص اين حال بخواهد رفت و تفتيش اين قبح بخواهند كرد . و چون خانه را از اغيار خالى بينند ، ظنّ ايشان به ما يقين شود ؛ چنان كه داستان بازرگان و كشتى شد .
نازروى گفت : آنچه بر لفظ شريف مىرود غايت شفقت و محض رأفت است . اگر اين حكايت اعادت كنى ، فوايد آن زاجر حرص و ناهى شره شود .
حكايت
نازنه گفت : شنودم كه سه بازرگان جهت مزيد مال و مزيّت اقبال عزم تجارت هندوستان كردند . چون روزى چند در دريا رفتند ، در كشتى بجز ايشان كسى ديگر نبود . از اين سهگانه يكى از ديگر يك هزار دينار بدزديد . چون صاحب زر را طلب كرد ، نيافت . آن رفيق ديگر را بيدار كرد . يكى از ايشان به كمال حزم موشّح بود و از افاويق تجارب مرشّح . روى به رفيق خود كرد و گفت : اين صاحب مال است ، خود مال خود ندزدد ؛ و من ندارم ، تو مال بازده . مرد به استعذار استقلال نمود و مال بازداد .
اين حكايت از آن اعادت افتاد كه مرد متنوّق [
b
294 ] به قراين مطلوب را در ضبط آرد . در اين حال چون كدخداى از وضيع و قريع ظنّ حاصل گرداند ، يقين او به ما افتد ، از آنكه ما معروفيم به سماجت فعل و رذالت عقل ، و دزدى به ما انتما دارد . و نيز ما هنوز در سلك تجربت او انخراط نيافتهايم ، از ما غرض خود زود