بدزديدى و دفينه ساختى ؛ و بدانسبب هر روز در خانهء خواجه مناقرت عظيم و مشاجرت بغايت بودى ، و هيچكس تصوّر نكردى كه از آن ملوم چنين حركات مذموم آيد . تا روزى نازنه او را بديد كه دينارى در خاك دفن مىكرد . او را گفت :
سخافت تو بغايت است و رقاعت تو بكمال . نه ترا دين دامنگير مىشود و نه جوانمردى گريبان [
b
293 ] مىگيرد .
نازروى گفت : تثريب تو نه جهت مصلحت من است و اين تقريع نه سبب رأفت من . چه هركه در تعنيف اطناب كند غرض او اظهار معايب و افشاى مثالب خصم باشد . نازنه گفت : اين جسارت از سر رذالت مىنمايى و اين وقاحت از غايت وتاحت مىكنى .
امّا بدانكه ارباب دين و اصحاب يقين را مهمّات موقوف بر نتايج حزم باشد ، و آن كلّى بود كه عقل ما اثر آن تواند بود . نبينى كه مرغكى ضعيف بصر اقتباس از نور آفتاب بر قدر استعداد خود تواند كرد . اگر عقل و عادت انبيا به خلاف عقل و عادت ما نبودى ، بارى سبحانه و تعالى ما را بديشان افتقار ندادى و ارسال ايشان عبث آمدى . و مرسل انبيا از آن حكيمتر است كه كار عبث نفرمايد . و فايدهء ارسال ايشان آن است كه در مصالح دين و دنيا به چيزى اشارت كنند كه عقل ما از آن قاصر باشد ، و ما را از بسيارى عوارض مضرّ منع كنند ، كه اگر آن مهلك نبودى ، ردع آن جايز نداشتندى ؛ و صلاح ما در آن منع است ، همچنانكه بيمار نفس خود را از طبيب دوستر دارد ، امّا چون داند كه مصلحت او در آن حال به طبيب منوط است اعتماد بر او كند . و همچنان بسيار چيزها است كه به نزديك عقل ما مذموم است ، امّا ايشان آن را بر ما واجب گردانيدهاند و سرّ آن بر ما مخفى داشته .
نازرو گفت : كدام حركت است كه آن مستنكر خرد و محظور حزم است ؟
نازنه گفت : يكى از آن تسلّط حرص و استحواذ آز است بر تو و شعف تو به چيزى كه به هيچوجه به منفعت و مضرّت تو نسبتى ندارد ؛ و دوم خيانت تست با ولى نعمت تو ؛ [
a
294 ] و سيم عدم التفات به خواتم امور و ترك تفكّر تو در اين افعال