سلاطين اوامر و نواهى انبيا را از لوازم آمد . و در اين وقت اقتضاى راى آن است كه ملك اوامر و نواهى انبيا را در سياست مملكت صيانت كند ، از آنكه دولت شاه ، تابع دولت ايشان است . هركسى كه اذعان ايشان مهمّ ندارد ، از ارباب شياطين باشد ، نه از اصحاب سلاطين .
و بدانكه هركس كه به نعم عالم ملوّث شد و به حطام قذر دنيا متلذّذ گشت ، مقبوح عقل و مدحور حزم شد . و از اينسبب عقلا گفتهاند كه : غم عالم مركوم است و مؤونت موفور و جهد او دايم و طالب او ملوم . خير او اندك و شرّ او بسيار .
سناى او مباهات را [
a
293 ] نشايد و بهاى او دير نپايد . دنيا وجودى است كه عدم در او موجود است . پس ثمرهء حيات ملامت دنيا و عقوبت عقبى است .
و بدانكه مردم دنياوى گفتهاند كه : مال به ذات خويش شريف است و بدان مخطىاند ، از آنكه چيز شريف را عاقل به چيزى خسيس عوض نكند . و اگر احتشام به ذات خود عزيز بود ، بايستى كه فقراى صالح ذليل بودندى و بخلاى متموّل عزيز . و از اينسبب قدما گفتهاند كه : احتشام در قناعت است و ثروت در قلّت طمع . العزّ و الغنى خرجا يجولان فلقيا القناعة فاستقرّا . و لايق اين حكايت كدخداى و عقعق است . شاه فرمود كه : مطلوب ما از مقالت تو به نجح خواهد پيوست و مرغوب ما از حالت تو ميسّر خواهد گشت . اين حكايت اعادت كن تا مؤيّد احوال و مؤكّد اقبال ما شود .
حكايت
فيقراؤوس گفت : شنودم كه كدخدايى بود راغب به صفير مرغان و طالب الحان ايشان . روزى دو بچّه از آن عقعق بخريد و در خانه مىداشت . يكى را نازنه و يكى را نازروى نام نهاد . نازنه به وفور عفّت و سداد موصوف بود و به شمول رشاد و صلاح معروف . و نازروى بر عادت آبا و سيرت اجداد معتدى اثيم و موذى زنيم . سارقى بغايت و مارقى بكمال . هرچه يافتى از مال و انگشترى