و بر راى انور عرض مىگردانم كه علم چيزى است كه به صفاى نفس و واسطهء عقل و تأييد الهى مدرك شود ، و صفاى عقل جز به رياضت و تجربت مهيّا نگردد . زيرا كه ادراك ما به واسطهاى تعلّق دارد و آن واسطه انتما دارد به ما و اعتزا دارد به آنچيز كه مطلوب ما است . چنان كه بصر اندر چيزهاى محسوس نرسد مگر به واسطهء روشنايى . و همچنين ما به عقل مجرّد به مطلوبات نرسيم بىواسطه ، و آن نور عنايت ايزد تعالى است ، جلّت قدرته ، و تا بصر خاطر ما به آن نور امتزاج نيابد [
b
290 ] كه واسطهء مطلوب است منير نگردد ، لاجرم ادراك ما بدان مرغوب نرسد . و حكايت داعى مخلص با شاه ، حكايت طبّاخ است با دهقان . ملك فرمود كه : مواعظ تو تسابيح ارواح است و نصايح تو قوت اشباح . اگر به وفادت تو اين افادت مضاف شود ، ذخاير مفاخر اخاير گردد .
حكايت
فيقراؤوس گفت : شنودم كه دهقانى بود به عزّ غنا مسرور و به شرف ثروت مغرور . همّت بر لذّات اطعمه مصروف گردانيده و نهمت بر حصول توابل موقوف كرده ، و نعم عالم آن را دانسته . و او را كنيزكى بود موصوف به اوصاف طبّاخى و معروف به اصناف حلوايى . مرغ روح او در فخّ فوات افتاد ، و شمع حيات او از هبوب زوال انطفا يافت . دهقان از وفات او مضطرم شد و از فوات او مضطرب گشت . بعد مدّتى به نخّاس رفت و كنيزكى طبّاخ بخريد . چون به خانه آمد ، كنيزك را گفت : پالوده چگونه دانى كردن ؟ كنيزك گفت : گوسفندى فربه بكشم و مسلوخ گردانم و بگذارم تا بياسايد ، و بعد از آن ران او را برگيرم و اندر آب افگنم تا خوناب از او برود . آنگه ديگ بر آتش نهم و پياز را خرد ببرم و نخود را مقشّر گردانم ، بعد از آن گوشت در ديگ نهم و آب و پياز و نخود درافگنم و سرش برنهم و آتش نرمنرم زير آن بيفروزم و در طبخ مشغول شوم ، چون برسد ، توابل دراندازم و به خدمت دهقان آرم .