و لميّت او در حال وجود و عدم و موافقت [
a
286 ] و مخالفت ايشان ، چنان كه ممكن به ضرورى انجامد و شك به يقين كشد .
و اين سياستها را اسباب كاين خوانند و اين غايت علوّ است كه نفس اقتراف كند و ارباب اين اقتراف را حكيم خوانند . و سيم آن است كه توفيق الهى بود كه به اجتهاد و تعلّم از اشيا كه به حقيقت معلوم گردد ؛ بىافتقار اوّليات ، چندانكه بود ، و از بهر آنكه بود ، و اندر آن وقت كه بود ، و اين از توافر عنايت ملك تعالى باشد با بندگان خود ، چنان كه استعداد شخصى تمامتر افتاده باشد از آن ديگرى ، و آن انبيااند كه عوام را از تيه ضلالت به فردوس فضيلت رسانند و كيفيّت و كميّت طاعت معلوم گردانند كه آن به مجرّد عقل مهيّا نشود . و اگرچه عقل آلت معرفت است و معلوم است كه كلّيات به عقل حاصل شود ، امّا جزويّات بىارشاد معلّم مهيّا نگردد .
و بدان اى ملك ! كه چنان كه حسن اخلاق مدخل دارد اندر اوّليّات چيزى هست كه مردم آن را بخت خوانند و اتّفاق حسنه ، و آن سعادت سماوى است . و چون اين سعادت مدام باشد ، او را دولت خوانند . و ارباب جلال و اصحاب اقبال را اين هر سه ميسّر بود . و آن شخص كه در اين عالم بدين سه سعادت مخصوص گردد ، او را پادشاه خوانند ، و او به حقيقت سعيد باشد . و ترا ايزد تعالى آن سعادت داده است كه به مساعدت آن نظام اين عالم بىاجتهاد و سعى تو در ضبط مىآيد و از آنسبب خلايق ترا ملك سعيد مىخوانند . و هرچند كه توفيق هديهء خدا است ، امّا آنكس را ارزانى دارد كه مجدّ و مجتهد باشد ، و يا آنكس را كرامت كند كه در علم سابق داند كه او مجدّ خواهد بود ، كه مرد [
b
286 ] فاضل چون قرين توفيق شد ، آن را اساس بها و سناى خويش سازد ، و سعى خويش در اصابت راى و انابت دين بذل كند ، و مهمّات خود را بر وفق صلاح و مقتضاى تقوى تمشيت دهد . بعد از آن توقّع توفيق دارد تا مهمّات او به واسطهء آن تنوّق استمرار پذيرد . و آنكس كه سعيد بود ، بايد كه با دولت او را اجتهاد بود و نبايد كه