اين شهر تمام كنم و اين شبان را دبير . چون عودت نمود ، شبان را آورد و به كتّاب سپرد . كرد راعى جهت آنكه همّت او بر ارتعاى گوسفندان بود ، هرچه به روز آموختى به شب فراموش كردى . استادان به حضرت آمدند و از كمال بلادت و غايت قساوت او شكايت كردند . خسرو او را تهديد فرمود ، مفيد نيامد . فرمود كه بنصر پاى او را ببرند . چون غمام غموم در دل او مركوم شد ، همّت بر تعلّم علم مقصور گردانيد ؛ به مدّت [
a
283 ] اندك كاتب صايب شد و فاضل كامل گشت . او را بدان صحرا فرستاد و آلات عمارت با وى ، تا به اندك مدّت غرض خسرو به حصول پيوست ، و شهر چنان شد كه : كما تصفها الألسن و فيها ما تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين .
خسرو بدان طرف نهضت فرمود . چون نزديك رسيد ، شبان كرد با جملهء كتّاب استقبال نمود . خسرو فرمود كه : اى شبان ! از اين بيابان شهر آمد وز تو دبيرى .
اين حكايت از آن اعادت افتاد كه چون كرد راعى ارتعاى گوسفند و ارعاى گله از خاطر دور گردانيد ، حقايق كتابت و دقايق فضيلت او را ميسّر شد . اگر ملك خاطر خطير خود را از شواغل مشتّ و موانع مبدّ فارغ فرمايد گردانيد ، به كنه مراد و اقصاى غرض خود برسد . چه فطرت مبارك را فطنت ذاتى است و قريحت همايون را شفقت لازم . به فيض رأفت و كمال عاطفت ، سعادت ترا محيط و ارادت ترا مسعف است . چه عقلا گفتهاند كه : چون مرد خيّر بود و نعمت را شاكر و در طلب مزيد مجدّ ، ملك تعالى او را عزّ توفيق و شرف تحذيق ارزانى دارد .
ملك فرمود كه : خاطر ما به فوايد اين مواعظ موظّف شد ، و ضمير از عوايد اين تنبيه منظّف گشت . امّا بدانكه نه هركس كه او را به چيزى مهارت باشد ، به جمله چيزها او را بصارت بود ، تواند بود كه به وقت خلقت نفس را به چيزى نسبتى افتد ، اگرچه در او صعوبت بود ، ادراك آن او را به سهولت ميسّر شود ؛ و باشد كه سهل باشد امّا ملايم نفس نبود ؛ ضبط آن نفس را ممكن نگردد ،