و اين حكايت از آن ايراد افتاد تا معلوم شود كه هر مهمّ كه زمام آن به دست اختيار ما نيست ، استمرار آن بر وفق ارادت ما ممكن نگردد .
بيت
چون كار مرا قرار بى من دادند * دانم كه در او مرادِ من ننهادند
امّا از وفور اصطبار تواند بود كه مهيّا شود . اگر در تحصيل فضايل استقلال خواهى نمود و در همّت قصور را مجال باشد ، حصول يك ماهه ، يك ساله شود ؛ و اگر راه تقصير منسدّ گردد ، يك ساله ، يكماهه شود ، كه فهم هرچند بليد باشد ، [
b
282 ] او را چون به مهمّى ديگر مربوط نكنى ، الّا در آنكه مقصود تو بود ، به تحصيل از افهام نيز كه رهين شواغل باشد درگذرد ، نشنيدى آنكه خسرو را با كرد شبان افتاد ؟
ملك فرمود كه : ارتجاج خاطر و التجاج ضمير ما از اين فكرت بغايت رسيد و اضطراب احوال و التواى آمال من ظاهر شد . تسكين اين ارتياث و جهت حصول اين ارتثاث ، اين حكايت اعادت كن .
حكايت
يونا گفت : شنودم كه خسرو روزى به صحرا بگذشت ، زمينى ديد خاك او عنبرآگين و هواى او رشك هواى خلد برين . ازهار در حوالى انهار او صف كشيده ، و انوار در اقطار او در تبسّم آمده . لاله بر يك ساق ايستاده و بنفشه چون عاشق محروم اطراق نموده . با خود گفت : اين جايگاه شهرى عمارت كنم و از اين قاع انتفاع برگيرم . چون در غور و نجد آن جايگاه تفرّج فرمود ، پيرى را ديد با گلهء گوسفند .
خسرو او را گفت : اى شبان ! چه گويى خسرو اين جايگاه شهرى عمارت خواهد كرد ؟ شبان گفت : آنگاه كه من كاتب حاذق و منشى فاضل شوم ، آن شهر تمام شود . خسرو از هزو او متضوّر و از هجر او متضجّر گشت و سوگند خورد كه