تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧

حكايت

يونا گفت : شنيدم كه فيلسوفى بود به ذلّ قلّ مأخوذ و به اصعاق املاق گرفتار . دست يأس [
a
280 ] رقم اخفاق بر ناصيهء مراد او كشيده ، و پاى مسكنت او در دامن خيبت مانده . قوّت او از عدم قوت ساقط شده و از شكنجهء سغب مرارت ذاتش ظاهر گشته . روزى زنش او را گفت : اى مرد ! ايزد تعالى رزق مردم در اقتراف و سعى نهاده است . من سعى رعى و من نام رأى الأحلام . من نان بپزم و تو بر شارع اعظم بنشين و به فروش تا باشد كه به واسطهء آن ما را قوّت مهيّا شود . فيلسوف در آن حكم با وى موافق شد . زن نان و ترازو به دو داد و او را به بازار فرستاد . مرد در بازار بنشست . مشترى چون بيامدى او را گفتى كه : نان چگونه مىفروشى ؟ او نان به يك پلّه نهادى و سنگ به ديگر و گفتى : چنين مىفروشم . مشترى تبسّم نمودى و رفتى . چون شام شد ، هيچ نفروخته بود . زن گفت : چرا نفروختى ؟ گفت : نخريدند . زن گفت : هيچ مشترى نيامد ؟ گفت : آمد و از كيفيّت پرسيد ، چون جواب چنين دادم ، برفت . زن گفت : ايشان از كميّت مىپرسيدند . مرد گفت : جواب از آنجا توان داد كه پرسند . و اين افسانه از آن ايراد افتاد تا معلوم شود كه چون مقصود سايل بدانى ، جواب بر وفق او دهى . و چنان كه هر علّت را علاج ديگر است ، ضبط هر مراد را اسبابى ديگر باشد . و از اين سبب فضلا گفته‌اند كه : هركه لبّ غرض و خلاصهء مراد از اصحاب صفا و ارباب وفا صيانت كند ، رقم حرمان بر ناصيهء مراد خود كشيده باشد و مطلوب خود را در ظلّ اخفاق داشته . همچنانكه بيمار كه از عرض علل با طبيب خيانت كند تا طبيب متحيّر شود و از تسدّر او تسلّط علّت حاصل آيد . چون مدّت امتداد يابد ، [
b
280 ] بيمار آن خيانت با خود كرده باشد نه با طبيب .