شدّت آن كلفت ترك اوامر او فريضه شناسند ، و اعراض از اذهان او مهم دارند .
و بدانكه غايت نيكويى آن باشد كه اطراف را به شمول عدل و وفور انصاف معمور دارى . چه بدايع صنايع مردم بعضى آن است كه جهد بر توفيق راجح آيد و بعضى آن است كه توفيق با جهد برابر باشد و بعضى آن است كه توفيق بر جهد بيفزايد . و هركه را فطرت قويم و خلقت سليم بود ، فروق اين اقسام بر او پوشيده نماند . چه هركس را محمدت بر قدر اوصاف او باشد ؛ چنان كه اسپ تازى را محمدت نه سبب زين زر و سر افسار مرصّع بود ، بلكه از قبول رياضت و غايت عدو او باشد ؛ چنان كه فيلسوف با سوفسطايى گفت .
يونا گفت : اكرام حضرت مبارك عام است و انعام او ادانى و اقاصى را شامل .
اين حكايت اعادت فرماى تا روايح آن خياشيم فكر را معطّر گرداند .
حكايت
ملك گفت : شنيدم كه فيلسوفى بود به عزّ [
b
278 ] فضيلت متعالى و به نور شهامت متلالى . آراسته به بدايع وراعت و پيراسته به صنايع براعت . او را سوفسطاييى همسايه بود بغض او را متأهّب و مقاتت او را مستعدّ . همواره به بذا و ايذاى او راغب ، و به دحور و دخور او مشغول . روزى او را گفت : اگرچه به وفور فضل مشهورى ، امّا منظر زشت دارى . فيلسوف گفت : از اين تعسّف نينديشم و از اين تأنيب نترسم ، از آنكه هرچه به قدرت من تعلّق داشت ، آن را به كمال رسانيدم ، و حسن و قبح خلقت به خالق تعلّق دارد . من به نزديك ارباب كفايت و اصحاب درايت معذورم . نقص نقّاش مىكنى هوشدار ! و ليكن ترا شرفى نيست كه بدان ترا محمدت رسد و نه به نزديك اصحاب دها و ارباب بها معذور باشى .
سوفسطايى گفت : آنچيز كه موجب استعذار و سبب استحماد توست بازنماى ، و آنچيز كه موجب قدح و سبب قذع من است عرض كن . فيلسوف گفت : آنچه تعلّق به من دارد ، فضل است . من به توفيق خداى و قوّت راى آن را به غايت