به دو رسد .
و بدانكه فضلا گفتهاند كه : سعادت محسود و سيادت مغبوط ، فضايل شامل و فواضل كامل و اخلاق حميد و سيرت رشيد است كه سيّد عليه السّلام مىفرمايد : تخلّقوا بأخلاق اللّه . پس پادشاه را چون سيرت شريف و خلق لطيف باشد ، به واسطهء اين دو خلال محبوب و خصال مطلوب تواند كه سعادت ابدى و سيادت سرمدى به دست آرد ، كه غايت سعادت سه حال است : يكى آنكه حال جسمانى چون به كمال باشد ، جوارح بر حدّ اعتدال بود ، زيرا كه اعتدال اعضا به مزاج معتدل تواند بود ، و كمال احوال نفسانى چنان باشد كه ذهن را فطنت و ذكا را حدّت و حدس را ادراك تمام بود ، و معرفت او حقّ باشد و به سهولت حقايق را در ضبط آرد .
و هرگاه كه احوال نفس چنين بود ، افعال ظاهر و حالت باطن بغايت باشد ، و هميشه خواهان آن كه نجات آخرت چگونه حاصل آرد و به عزّ عقبى چگونه مخصوص شود . پس او را امنى باشد و بىخوف و عزّى بىذلّ و حمدى بىذمّ و مدحى بىقدح . و هر پادشاه كه مكانت او را چنين متانت باشد ، در افواه عالميان [
a
278 ] به خير سمر شود .
شعر
و ما الدّهر إلّا دولة ثمّ صولة * و ما العيش إلّا صحّة و سقام
ملك چون دقايق گفتار او بشنيد و حقايق الفاظ او معلوم گردانيد ، دانست كه در آن محقّ است و مواعظ او از شوب طمع پاك . از آن اخلاق ردى و افعال متعدّى اعراض نمود و به تحصيل علم و تهذيب خلق مشغول شد .
اين حكايت از آن ايراد افتاد كه بدانى كه هرگاه پادشاه به كمال جلال رسيد و به نهايت ثواب آخرت پيوست و امر و نهى او را نفاذ مطلق شد ، مردم بعد مفارقت او ، امتثال آن را به سبب سيرت رضيّهء وى متأهّب شوند و ترك آن را خزايت آخرت و خزى دنيا دانند ، اما بايد كه خلق را چنان تكليف نفرمايد كه از