زاهد بر تخت سلطنت بنشست ، ليكن بر ملا از عرض خواب شرم مىداشت .
زاهد او را گفت : اى ملك ! هركه از استبحاث خوابى به حضور جماعت شرم دارد ، بايد كه از خالق اين خلق بيشتر شرم دارد ، و ترا اين مهانت بس كه نتيجهء فعل قبيح و سيرت قديح است . خواب عرض كن . ملك گفت : به خواب ديدم كه بر قلّه كوهى راسخ و طودى شامخ بودم ، باد عاصف خاك آن كوه جمله در دهان من مىكرد ، و مرا از تناول آن سيرى نمىبود و نه تبرّم حاصل مىآمد . و ديدم كه از يمين و يسار من دو افعى ظاهر [
b
276 ] شد و به لدغ و لسع من مشغول شدند و من از گوشت خويش ايشان را طعمه مىدادم ، و چندان كه در مراعات ايشان مبالغت زيادت مىرفت ، ضرر ايشان مولمتر مىبود . و من مىخواستم كه به طرفى نهضتى رود تا مستعانى به دست آيد و مستغاثى يافته شود . تحفّز در حدّ امكان نمىآمد . بعد غايت عجز مرغى آمدى و آن دو مار را ربودى و مرا از آلام ايشان خلاص دادى ، و جناح خود بر جرح من ماليدى ، جمله اندمال يافتى . و از طيران او عالم مظلم مضى شدى و جهان كدر صافى گشتى . من از شدّت آن خواب و كمادت آن اضطراب بيدار شدم .
زاهد گفت : از اين اشارت ترا بشارت باد كه ارتياش معاش تو به غايت خواهد پيوست و سعادت تو بىنهايت خواهد شد ، كه قدما گفتهاند كه : فال بر سه نوع است : يكى طبيعى ؛ و ديگر نفسى ؛ و سيم فلكى . امّا فال طبيعى آن باشد كه در افواه افتاده است كه در راه هرگاه كه خرگوش ، امّا گوزن ، امّا جولاه پيش آيد ، مرد به مقصد و مقصود نرسد ؛ و اگر روباه و امّا مغنّى و امّا هماى و امّا زن فاحشه پيش آيد ، مأمول به حصول پيوندد و مراد به نجاز رسد . و امّا فال نفسانى آن باشد كه گويند چون به خواب شيرينى بينند ، خير ميسّر شود و چون تلخ بينند ، مذموم باشد . و امّا فلكى آن باشد كه گويند كه چون فلان كوكب به فلان برج رسد ، آثار او در اين عالم عنصرى چنين اقتضا كند .
و فضلا گفتهاند كه : خواب مهيب بر دو نوع باشد : يكى آنكه چون خلايق