تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨

حكايت

شهريار گفت : شنودم كه در بلاد هند ملكى بود ملك به موروث يافته ، و در عنفوان شباب و ريعان عمر كتب غدر و تصانيف حيل بسيار مطالعه كرده و از خبث طينت خود به مكر آيتى شده و به خبل حكايتى گشته و تمويه بغايت رسانيده و نفاق را نفاق به نهايت برده ، شب و روز به هتك حيا و سفك دما مشغول مىبود و زهو و لهو را در طبع مركوز مىگردانيد . خطارت خود در حقارت وضيع و شريف مىدانست و مساعدت ضمير و معاندت خير فريضه مىشناخت . و به طبع منجد باطل و مصفد جاهل . مرموق برّ و موموق خير او آن كس بودى كه به زىّ خرق و زيور حمق موشّح بودى تا معايب او مستور ماندى و مثالب او منكور . و هميشه از مصاحبت فضلا و مصافحت عقلا متنفّر بودى و از مجالست ايشان متفرّق و از منافست ايشان منصرف . شعر
له نسب عريق فى المخازى * عرفت يقينه من بعد بحث
بعد امتداد مدّت از امهال مهمّات دولت او قرين ارجاف و رهين اجحاف شد و قريع و رقيع از او متنفّر شدند . شبى خوابى ديد بغايت منكر ، چون افاقت يافت از شدّت آن مضطرم خاطر و مضطرب طبع گشت . چون عروس روز از تتق مشرق روى نمود ، فلك نيلى كواكب را بر او نثار كرد . فرمود كه از اقطار عالم و آفاق زمين هر كجا معبّرى حاذق و خواب‌گزارى صادق بود به حضرت او حاضر شدند . بعد از تعضيل [
a
275 ] جماعت و جمعيّت اهل آن صناعت از هريك علىالانفراد تعبير آن بازمىجست ، و هركس بر قدر فضيلت و اندازهء كهانت خود جوابى مىداد . و چون فارغ مىشد ، به قتل ايشان مثال مىفرمود تا از اشرار اسرار آن خواب مستور ماند و كيفيّت آن از افشا محروز . چون در آن ديار هيچ معبّر نماند ، بعد مدّتى در خواب ديد كه حصول مطلوب تو به بليناس تعلّق دارد كه ساكن كوه البرز است . ملك به حضور او مثال