تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
به سمع مبارك رسيده باشد حكايت باغبان و خسرو . عقاب گفت : از وفادت تو افادت ما زيادت شد و از تقرّب تو تذرّب ما بغايت پيوست . فوايد اين حكايت با عوايد ديگر مضاف گردان و رايحهء تذكير به مشام ما رسان .

حكايت

آزادچهر گفت : شنودم كه روزى خسرو به حكم تفرّج تبرّج نموده بود . باغبانى ديد پير به غرس درخت جوز مشغول . خسرو گفت : طراوت عمر تو گذشت و مهر حيات تو به افق غروب رسيد . چرا به چيزى تجشّم مىنمايى كه ثمرهء آن غيرى خواهد خورد ؟ باغبان گفت : ثمرهء غرس ديگران ما خورديم [
a
265 ] ما بنشانيم تا ديگران خورند . خسرو باغبان را گفت كه : من منظور دولت و مقبول حضرت خدايگانم ، اگر مدّت عمرت امتداد ياود تا اين درخت مثمر شود ، باكورهء آن به خدمت ما آور . بعد مدّتى مديد سه عدد بر درخت يافت . باغبان به حضرت خسرو برد . خسرو او را به شرف ارعا و يسر اعتنا مخصوص گردانيد . اين حكايت از آن اعادت افتاد كه اسلاف تو اين ولايت را به وفور معدلت خود معمور گردانيدند و همچنان موشّح به انواع لطايف و مشحون به تعضيل خلايق به تو تفويض كردند تو نيز همّت بر آن موقوف دار تا معمور به اعقاب خود بازگذارى . عقاب گفت : اين ولايت بغايت خراب شد و سكّان آن متفرّق شدند . عمارت آن كجا در حدّ امكان آيد ؟ آزادچهر گفت : عمارت اين بقاع و آباد گردانيدن اين اصقاع بر عاقل ورع و كامل بارع سهل باشد ، از آنكه مرد فطن چون در تمشيت مهمّى استقلال خواهد نمود ، اسباب اتمام آن شغل پيش خاطر آرد و موانع را زايل گرداند و ثلمهء آن را مرمّت فريضه شناسد ، كه جرّاح حاذق تا بر اندمال جرح خود