معدوم شود . چه ويرانى ولايت دليل است بر سخافت پادشاه و رذالت راى و متانت جهل او .
و فضلا گفتهاند كه : پادشاه مرذول ممقوت حضرت قدس و متبور ملأ اعلى باشد . و چون ولايت خراب باشد و رعيّت متعوب ، پادشاه رهين عطب و قرين تعب بود . و هرچند به ضخامت جثّه و جسامت ذات و شجاعت دل موصوف باشد ، پيش خلايق به حقارت منسوب و به صغارت مندوب گردد ، و صراحت مصروف و صباحت معروف او به فظاظت طبع و غلاظت سيرت بدل شود .
ببايد دانست كه ولايت به تن بيمار ماند كه از تعدّى ظلمه اركان آن منثلم و اطراف آن منخرم باشد ؛ و مانند درختى بود كه اغصان آن خشك و اعراق آن مذبول و اوراق آن ريخته ، كه هيچ عاقل را توقّع ثمره و ترصّد فاكههء آن نتواند بود .
عقاب گفت : هرچه ايراد كردى جمله خلاصهء فطنت و لباب حصافت است و قبول آن دين و دنيا را [
b
264 ] مفيد و ضماير عقلا بر آن شاهد عدل . امّا بر راى انور پوشيده نمانده باشد كه چون ممالك خراب و مسالك يباب شد ، آن را به حال معهود و قاعدهء مألوف آوردن صعب باشد . خاصّه كه مدّت تخريب آن امتداد يافته بود و توهّج فتنهء ظلمه در اقطار آن انتشار پذيرفته و خلايق آن ديار به شحط مزار راضى گشته . اهمال اين همچنين واجب است تا آنان كه بعد از حضرت ما اين ولايت را حاكم شوند و اين رعيّت را امير گردند ، از سر شطارت جوانى و جهت نظام زندگانى ، خطارت خويش در عمارت دانند و سناى خويش در احتوا شناسند ، كه نضارت عمر ما ذبول يافت و آفتاب حيات به سر ديوار رسيد ، و انوار بقا از عواصف زوال ريخته شد و ماه وجود ما رهين سرار گشت . اگر در جمع شتّ رعايا خوض فرماييم و سدّ ثلمهء تبدّد ايشان مهم شناسيم ، ريع بذر ما حظّ ديگرى خواهد گشت . آزادچهر گفت :
شعر
كأن لم يمت حىّ سواك و لم تقم * على أحد إلّا عليك النّوائح