سياست بود و انعام او نه به استحقاق .
پادشاه عاقل آن است كه نوال او به استيجاب باشد و منع او بسزا بود . و به عمارت ولايت جدّ نمايد ، و از شتّ شمل رعايا احتراز كند ، و از حركات مزجور و سكنات [
b
262 ] مدحور خود را دور دارد ، و نگذارد كه در دولت او مور مار گردد و گل خار شود .
و فضلا گفتهاند كه : اخسّ ملوك و ارذل سلاطين آن باشد كه قاعدهء ذميم و سنّت نامرضى نهد كه ملوك بعد از او آن را تمشيت دهند و وزر و و بال آن او را باشد و او از ملك تمتّع نيابد . و از اين سبب گفتهاند : زمان الجائر من الملوك أقصر من زمان العادل لأنّ الجائر مفسد و العادل مصلح و إفساد الشّئ أسرع من إصلاحه . عاقل بايد كه سنّت محبوب و قاعدهء خوب نهد تا متأخّران آن را امام سازند و از اكابر دولت و قوايم حضرت شمايل او را بحث نمايند و خصايل او را متفحّص باشند ، كه گفتهاند : أفضل الملوك من بقى بالعدل ذكره و استملى من أتى بعده فضائله . چه پادشاه جاير به وقت تعدّى با خود تقرير دهد كه چون استقامت دولت و استمرار امور حضرت من بغايت رسد ، تقويم أود ملك را تقديم نمايم ، و تعويج ظلمه را مستقيم گردانم ، نداند كه :
شعر
فإنّ الجرح ينفر بعد حين * إذا كان البناء على الفساد
و ظاهر است كه چنان كه شرف عروس به جهاز آمد ، عزّ پادشاه به ولايت است . پس بايد كه پادشاه به محافظت ولايت و استمالت رعيّت چنان مستعد باشد كه عروس به مراقبت حلى و صيانت زيور خود ؛ و اين معنى به واسطهء رفع ظلم و وضع عدل حاصل آيد كه از اضداد بعضى آن است كه وجود يكى به عدم ديگرى منوط باشد ، و بعضى آن است كه از انعدام يكى ظهور ديگرى ضرورى باشد ؛ مثال اوّل همچنان كه از عدم روشنايى وجود ظلمت لازم آيد ، و مثال دوم آنكه به زوال طعام شيرين حصول طعام ترش واجب نشود .