ايمن باش و از مهبّ صبا و مرقد صباى خود ما را اعلام ده ، و بگو كه محرّض تو بر ابتغاى عبوديّت ما چهچيز آمد ؟
آزادچهر گفت : مسقط راس و مقسط رفاهت من فلان كوه است و در ظلّ رأفت و حضانهء جلال خداوند بزرگ شدهام و در اين وقت اخلاص من رايد اين اختصاص شد و ارادت من سبب اين سعادت آمد ، به خدمت استسعاد نمودم و اركان ولا و مكان هوا ساختم ، و مصالح دولت و منايح حضرت را جويان شدم تا به مناقب از اقران درگذرم ، و به مراتب از اكفاى خود مستثنى گردم . و هرچند به جثّه ضعيفم ، امّا كفايت مهمّات شريف را شايم .
شعر
فإن أك نصب أعينكم صغيرا * فإنّى يوم حاجتكم كبير
بر راى انور خافى نمانده باشد كه تمساح با مهابت ذات و ضخامت جثّه مفتقر آن مرغ حقير است كه هر بامداد فضلات گوشت كه در اسناخ اسنان [
b
261 ] او مانده باشد پاك كند و خود را از آن سدّ رمق سازد . و هرچند به مقابلهء كمال كفايت خداوند ، درايت بنده را نسبت ذرّه به آفتاب و قطره با دريا است ، امّا بر ملوك واجب است كه هرچه بندگان گويند ، اصغا فرمايد و غثّ و سمين و رطب و يابس را گوش دارد ، بعد از آن هريك را به عيار حزم و ميزان راى خود بركشد و رغوه را از صريح جدا كند ، و خبث را از ابريز و قضّه را از فضّه دور گرداند ، و خلاصهء هر سخن را و لباب هر مقالت را ضبط فرمايد ، و كلمات مهذّب و مقالات مستعذب را پيشواى تمهيد قواعد مملكت و مشيّد مبانى رفعت گرداند تا اشادت سلطنت از تزعزع محروس ماند ، و اكناف مقدرت از نقصان مأمون ، كه نحل عسل بر جمله ازهار و انوار نشيند ، و آنچه حلاوت نور است و لذاذت زهر بردارد ، بىآنكه بدان زهرات مضرّات رسد .
عقاب گفت : صدق مقال تو متضمّن نوال تو آمد و فلتات زبانت شرك اقبال تو شد . ترا اجازت است كه هرچه به تصفيد اعادى و تأييد ايادى ما تعلّق دارد ؛