أروح و قد ختمت على فؤادى * بحبّك أن يحلّ به سواكا
چون به جناب معلّا و حضرت اعلى رسيد ، بويه را ديد . به انواع توحّد و تودّد نمود و مصافحت را فريضه شناخت و معانقت را از مواجب داشت ، و شرح لواعج اشواق و لواذع اتواق و غايت تحنّن و شدّت نزاع و غلبهء شعف بازداد و او را گفت :
توهّج شوق مرا بر اين تأوّب محرّض شد و تمنّاى ملاقات [
b
259 ] مرا بر اين ملاقات مستحث گشت . و بعد ايراد التياع اشواق و اظهار صفا ، مكنون ضمير و مخزون خاطر بر او عرض داد و از او اقتراح نمود ، تا او را از عادت و ارادت عقاب اعلام دهد و از مطلوب و محبوب او بياگاهاند ، كه بسيار خدمات باشد كه چون وقت آن ندانند ، سبب نقمت گردد . بر مرد كافى كامل واجب است كه اينچنين دقايق را صيانت كند و اينچنين ثلمه را مرمّت از فرايض شناسد . و از اين سبب قدما گفتهاند كه : تأهّب خدمت بىوقت و مكث بىاندازه و افراط در سخن از سير سفها و شيم بلها است .
بويه گفت : ترا بر من انواع حقوق است ، يكى جهت مودّت قديم و سبب مخالصت قويم ، و ديگر آنكه رغبت تو به اجتناى اهتمام من صادق شد و ارعاى من در حقّ تو واثق گشت ، و ديگر از بهر آنكه به استشارت صغو نمودى ، و عظيمترين آن است كه رغبات تو به خدمت ولىنعمت من راسخ شد . من ترا از شيمت عقاب اعلام دهم و از استنكاف و استعطاف او بياگاهانم ، و در ارعا و اعتناى تو مبالغت نمايم . بدانكه عقاب را اگرچه از فضايل نصيبى وافر نيست و از درايت حظّى زيادتى نه ، ليكن محبّ فضلا و موقّر عقلا است . و اگرچه بر او راه معدلت مسدود است ، و امّا معتدى و متعدّى را دوست ندارد . و از آن جهت كه ملك او از اهمال خراب شده است و خرج او بر دخل راجح گشته ، اصلاح مفاسد نمىتواند كرد . چنان كه مىتواند تمشيت كار مىدهد .
امّا بدانكه او را اوقات باشد كه عقلا از خدمت احتراز نمايند ، و آن اوقات را