مواجب دارى ، و حفظ آن حقايق از لوازم شمارى ، چيزى ديگر هست كه موجب هلاك و سبب ارتباك خدم است كه آن به تحذّر بندگان و به تحرّز خدمتگاران مدفوع نشود . كلّ ضبّ عنده مرداته .
آزادچهر گفت : اعلام فرماى آن آفت را كه بدين نوع بود و آن عاهات را كه بدان تلويح فرمودى . ايرا گفت : آنچه بدان اشارت رفت حسد است كه آن در نهاد هر خدمتگار مركّب است و در طبع هر خادم موجود . خصوصا به وقت تقرّب به مخدوم و هنگام استذراى او . و از اين جهت فضلا گفتهاند كه حاسد همواره جاحد قدرت خداى بود و عادت ولىنعمت خود را حاقد .
و ملوك پيوسته خود را از اينچنين حشم دور دارند و طبع را از چنين خدم نفور ؛ كه خادم حاسد غامط نعمت مخدوم و كافر نعمت ولىنعمت بود . و چون نتواند خود را به سناى محسود رساند ، جهد كند تا او را به خمول بازآرد ؛ و از اين سبب بود كه سلاطين پارس ترتيب جشنى به وقتى معيّن كرده بودند تا خلق را مادهء حسد بهواسطهء آن بريده شود .
آزادچهر گفت : كيفيّت حال ايشان اعلام فرماى و ثمرهء آن آيين بازنماى تا بدايع آن صنايع مدّخر شود ، [
b
255 ] و خاطر از روايع آن ودايع ساطع گردد .
حكايت
ايرا گفت : شنودم كه قاعدهء ملوك پارس و آيين سلاطين ايشان چنان بود كه در اصلاح رعايا مجدّ بودندى و همّت بر تهذّب اخلاق مقصور داشتندى و خواستندى كه طباع ايشان از عدوان نفور و از طغيان دور بود . و پيوسته بر تعليم خير و تفهيم صلاح ايشان كوشان بودند ، تا نهاد ايشان از حقد و حسد مجتنب باشد و از بغض و ضغن محترز ؛ كه حسد مخرّب ديار و معذّب اخيار است ، چه هر ملك كه اساطين او چون شياطين حاسد بودهاند و نهاد عرانين دولت بر ضغاين مبنى ، بىنزول دواهى و حلول نواهى ، نظام آن دولت انهدام يافته است و