انگشت گردانيدى ، پرهاى آن تمام بريختى . بعد از آن به دوكان آن تيرتراش آمد و تيرها بر انگشت همى گردانيد ، چنان كه پرها ريخته مىشد . زبان در قذع و قذف او بگشاد و گفت : چون از حرفت تيرتراشى قاصرى ، چرا خود را در سلك استادان منخرط گردانى .
تيرتراش را آن فعل ذميم ياد آمد . اغماض نمود . تو نيز اگر خواهى كه از اضوار معلّم برهى و از اضرار او خلاص يا بى ، نيّت به تعلّم صادق گردان .
اين حكايت از آن اعلام افتاد تا معلوم شود كه لعل از كان بدخشان بايد طلبيد و درّ از درياى عمّان بايد جست ، والّا چون كعبه در خطا جويى و نافهء مشك از گاو حضرى و فصاحت از ابكم و هدايت آفتاب از خفّاش نيابى .
بيت
آستى ار ز هيچ خواهى پُر * از صدف مشك جوى ز آهو دُرّ
ايرا گفت : انها فرماى كه تو به چه وسيلت به عقاب رسى و به چه ذريعت به دو تقرّب نمايى ؟ اگر بر وفق عقل و منهاج صواب باشد ، مرا اطمينان دل حاصل شود و ركون خاطر و سكون ضمير بغايت پيوندد .
آزادچهر گفت : هركس را كه او را تمنّاى تقرّب ملوك باشد و شعف تودّد سلاطين ، بايد كه بر سيرت ايشان وقوف يابد و بر سريرت ايشان مطّلع شود [
a
250 ] و وقت خدمت و اوان عبوديّت معلوم گرداند ، و اين اوقات آن است كه بداند كه پادشاه مرقوب فرح و يا مسلوب ترح است و از افكار بىوجه و تلدّد خاطر دور ، و از تناول طعام و كفايت مهمّات فارغ .
و چون اين حقايق و دقايق را در ضبط آرد ، به ضراعت تمام و خضاعت بغايت به خدمت مسابقت نمايد ، و خود را بر راى او قرين رهبت و رهين رعب عرض دهد ، كه پادشاه را طبع پلنگ است . چون كسى خود را بر او مرداروار عرض كند ، در او طمع بقر و تمنّاى عقر نكند . الكريم يلين إذا استعطف . و بايد كه چون پادشاه را به حليت فرح متحلّى بيند و به زيور غبطت متبختر ، خاطر را به