تضوّر او اشتعال يافت . كودك مضطر شد و فاخته را گفت : ويحك ! تذكير تو مرا سبب تدمير گشت و ايعاظ تو موجب تقشير شد . معلّم مرا مطموس جور و مغموس ضور مىگرداند .
فاخته گفت : مگر در تعهّد او تقصير مىرود ؟ كودك گفت : آرى . فاخته گفت :
ندانى كه چون خواهى كه شخصى را عدو الدّ و خصم اشدّ گردانى ، مراعات معهود را بازدار و مناغات مألوف را منع كن و يا كسى را وعدهء جميل و نويد نيل جزيل بده ، و بعد از آن آن را به تمطّل بىوجه و تعلّل نامرضى ملوّث گردان ؛ آن كس لابد رقم عداوت به روى كشد و به شنوت مبيد متدثّر گردد . تو ايادى از معلّم بازدارى ، ندانى كه غرض معاندت و هدف مكابدت شوى ؟
كودك گفت : راى رزين و فكر متين تو چه اقتضا مىكند ؟ بفرماى تا من به واسطهء قبول آن از اين لجّهء امتضاض به رياض ارتياض او رسم . فاخته گفت : فراغ تو منوط است به تحصيل فضيلت و عصمت آن از درن نسيان ، چنان كه آن مرد تيرتراش را افتاد با تيرانداز .
كودك گفت : هميشه موعظت تو مثمر بوده است و تذكير تو مفيد . اگر به حكم افادت اين حكايت بدايت فرمايى ، صنايع تو مشكور باشد و بدايع آن مذكور .
حكايت
فاخته گفت : شنيدم كه تيراندازى به دوكان تيرتراشى رفت جهت تير خريدن .
تيرتراش قبضهاى تير به دو داد . تيرانداز بر انگشت همى گردانيد ، [
b
249 ] تيرها او را معوج نمود . تيرتراش را قصور او معلوم شد . او را در صفع و سفع كشيد و گفت :
تير ندانى گردانيدن ، چرا در حرفت ديگران قذع كنى ؟ مرد تيرانداز دانست كه محقّ است ، مجال مناقرت مسدود داشت و از غصّهء اهانت او برفت و سعى در تعلّم تير گردانيدن مقصور كرد ، و آن حرفت به جايى رسانيد كه هر تير كه بر