و مقصود خود را در حضانهء نجح . و من از فضلا شنيدهام كه هركه ممكن را در فضاى خاطر مجال داد ، به مرارت حيات و نكادت عيش مأخوذ شد ، چنان كه آن شخص دوست خود را گفت . ايرا استنباى آن حكايت از مواجب داشت و او را گفت : به حكم موعظت ايراد فرماى .
حكايت
آزادچهر گفت : شنيدم كه شخصى بود به وفور علوم موشّح و به صنوف فضايل مرشّح . دقايق هر علم دانسته و حقايق [
b
247 ] هر فن شناخته . فرح او به ترح مبدّل گشته ، و صباح اجتهار او به رواح اضطرار عوض شده . به مرض حرض گرفتار و به مكر فكر مأخوذ . او را دوستى بود به ركانت راى معروف و به رصانت فكر موصوف . رقاعت از رفاهت او دور و سعادت با زهادت او مقرون .
روزى از سر و داد و خلوص اتّحاد او را گفت : انوار فضايل تو ساطع است و آثار فواضل تو شايع . يسر و عسر جهان دانستهاى و عطّ و قطّ عالم دريافتهاى .
چرا پيوسته قرين قحول و رهين نحول مىباشى ؟ جواب داد كه : از علوم عالم چهار فن حاصل كردهام كه بهسبب ايشان چنين محصور و مقصور ماندهام . يكى علم طبّ است كه سبب حرمان لذّات شده است ، و ديگر علم تعبير كه چون خوابى ديده مىآيد ، تأويل آن خاطر را قرين مضض و رهين حرض مىگرداند ، و ديگر علم نجوم است كه دايم در محاسبت آن مشغولم ، كه هرگاه كه فلان ستاره به فلان برج رسد ، المى واقع و سدمى حادث شود ، و تربيع ايشان را تأثير اين خواهد بود .
و ديگر علم آخرت است كه همواره از آن مطموس خوف و مغموس روعام و پيوسته در انديشهء آنكه احوال معاد و مرجع چگونه باشد . پس همواره مقرون دواير اين عالم و مرهون نواير آن عالم مىباشم . و هركس كه بدين دو فكر ملمّ و دو حيرت مدلهم گرفتار باشد ، عجب نبود اگر دايم در حضانهء امه حريم وله