تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
انگشت خاملى باشد ، آن را آبگينه شمرند و سخن اگرچه از شعار معانى بديع و دثار لطف عارى بود ، چون گوينده را محلّ رفيع و منزلت منيع باشد ، به حكم تمثّل در افواه ساير شود . و اهل فارس گفته‌اند كه : سخن وضيع و فضل رقيع نشسته اصغا نكنند و ايستاده باد ببرد . و باشد كه به لطايف گفتار و بدايع كردار با تو تودّدى نمايد . امّا از اضرار و استجار تو باك ندارد . چنان كه گل شكفته را مگس منتن تناول نمايد ، و از اتلاف و اجحاف او نينديشد . آزادچهر گفت : لذّت سنا به مذاق تو نرسيده است و رايحهء بها به مشام تو نپيوسته ، از آن سبب در احجام من سعى مىنمايى . إست لم تعوّد المجمر . بدان كه در اين عالم غدّار و كورهء ختّار در تمهيد مهمّات شدايد فراوان تحمّل كرده‌اند و نظر بر خاتمت و تمامت آن و اذعان مكابدت [
a
247 ] از لوازم شمرده و به قضا رضا داده و دانسته كه : المقدور كائن و الحذور مائن . و اگرچه هر كار كه از سر فطانت و غايت طبانت نبود ، همچون عبادتى باشد كه از حليت نيّت عاطل بود و از زيور صفا عارى . اگر خلايق همّت بر ممكن مصروف كردندى و حكم جزم را مجال مسدود داشتندى ، هيچ مهمّى از مهمّات دينى و دنياوى به امضا نرسيدى ، قوادم امور مقصوص شدى و خوافى كارها مخصوص گشتى . ملوك اقطار و سلاطين امصار قصور منيع و صرح رفيع بنا ننهادندى . چه هر كه ممكنات را در خاطر مركوز گرداند ، بدان مرغ ماند كه بامداد جهت رزق به صحرا رود و از وفور سخافت و غايت بلاهت به آسمان نگرد ، و هم او را در لجّهء بذاذت اندازد ، با خود گويد : اگر اين آسمان بدين بسطت بر من افتد ، رقم عدم بر وجود من كشيده آيد و نام من از جريدهء احيا محو شود . بدين‌سبب مضطر و مضطرم ، مغبّر و منقسم ماند . چون شب اندر آيد ، جايع و هايع بازرود . و از اين سبب عقلا گفته‌اند كه : تا مرد كافى به راى غزير و انديشهء خطير خود تمهيد كارى را متأهّب شود ، سخيف بىحاصل مراد خود را در حجر حصول بيند
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 442 | محمد غازي ملطيوي / محمد روشن و ابوالقاسم جليل پور