در اين صحرا تاختن ، لحوق او به من محال بودى . تا سوار در اين فكرت بود ، پياده را همان تفكّر دامنگير شد .
پس سوار پيش او آمد و به حكم مكرمت او را گفت : ترا از تحمّل بار عىّ حاصل آمد . جهت قضاى حقّ مرافقت بده تا بردارم . پياده گفت : بدا بحيثك ، نتايج افكار تو مرا معلوم شد و غايت ختر تو دانسته آمد .
بدان اى زاغ كه دفع ملم خصم و ردع [
b
244 ] مكيدت دشمن وقتى بايد كردن كه بر زجر او قادر باشى و بر هجر او توانا ، كه سعادت بر تو تسلّط داد و اقبال بر تو استحواذ كرامت كرد . در اين مقام ، اغضا و اغماض در مذهب حزم مردود است و در اين حادثه انظار و انتظار مذموم . تقرّب تو با من از سر خبث و غايت كيد است .
بيت
تويى اندر بدى بهى ديده * همه ز آماس فربهى ديده
من نيز احتراز مىكنم از آنكه از عقاب با تو همين رود كه از او زمان تفوّه و امان تقوّل نيابى .
شعر
و من يأمن الدّنيا فليس بعاقل * ألا إنّما الدّنيا متاع غرور
آزادچهر گفت : نوال اين مقال مدخّر شد و ريع اين اصطناع ذخيره گشت .
عقاب را كمال سطوت و قوّت و غايت شوكت و صولت وراى آن است كه از خبث چون منى توقّى نمايد و وفور فطانت او از آن شاملتر كه به زخارف هركس التفات كند و ارجاف هركس را مصغى شود . چه پادشاه عاقل هرچه بشنود ، از هركس كه باشد ، تا خطا و صواب و يقين و ارتياب آن بازنداند ، احكام احكام آن جايز ندارد . عقاب ملك است و از دودمان ملوك ؛ اخلاق او موافق اخلاق ملوك باشد . ملوك چون از كسى تخاضع و تواضع بينند ، ترحيم و تكريم زيادت گردانند ، و چون تجبّر و تكبّر مشاهده كنند ، وصب و نصب بغايت رسانند . من كه