تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦

حكايت

ايرا گفت : چنان شنيدم كه مرغزارى بود كه ازهار آن چون نجوم زاهر متلالى بود و انوار خضرت آن چون مصباح صباح متبلّج ؛ از زحمت اغيار دور و از اقتحام اذمار جدا . و در آن مرغزار درختى بود باسق و اغصان آن متلاصق و بر او وكر زاغى . روزى راسويى آنجا بگذشت . نزهت آن جايگاه او را به اقامت مشعوف گردانيد ، و رفاهت آن مقام او را به استيطان مرغوب كرد . با خود گفت : وطن خرّم و عطن لطيف بهشت دنيا است . نزديك اين درخت اسباب استقرار و مناط قرار ترتيب بايد كرد . زاغ چون بر تمكّث و تربّث او عثور يافت بغايت متلدّد شد و با خود گفت : اين جاير ضاير دشمن قديم و خصم عظيم است ، و مناوات ميان ما راسخ و معادات در ذات‌البين ثابت . تا او در دوحهء اين درخت مستوطن باشد ، امان از من محجوب بود [
b
243 ] و امانى محجوز . چاره آن است كه به مظافرت راى و مظاهرت حزم به ابادت او سعى نمايم و پيش از آنكه به سوام و هوام اين جايگاه انبساط ياود ، با وى تودّد مجازى و توحّد مزوّر ظاهر گردانم تا باشد كه به واسطهء آن مباسطت او را به مخلب فنا و ناب بلا گرفتار كنم كه در اين حال افتقار او به من به غايت باشد و احتياج به كمال . از آنكه چون مردم به شهرى رسد كه ديگر آن شهر را نديده باشد ، به حكم ضرورت با مقيمى از سكّان آن شهر مخالطت نمايد تا بر قواعد و رسوم آن شهر او را وقوف دهد . مرا در اين وقت از او خوفى نباشد و در اين وهلت از او رعبى نبود ، و اميد است كه تا او بر غور و نجد اين اطراف مطّلع شود و مسار را از مضار بازداند ، من از او غرض خويش حاصل كرده باشم . إضطرّه السّيل الى العطش . حالى بپريد و پيش راسو آمد و شرط تحيّت به جاى آورد و گفت : قدوم عزيز مبارك باد ، و اقامت اين جايگاه به ادامت مقرون ، و از نوايب جلا و شوايب انزعاج محروس .
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 436 | محمد غازي ملطيوي / محمد روشن و ابوالقاسم جليل پور