شعر
أنعمى لى بأن أزورك يوما * أنعم اللّه يا حياتى مساكا
راسو چون او را ديد ، متفكّر شد و گفت : اين زاغ محتال و مفتعل است . تقرّب او از خبث خالى نتواند بود . ممكن باشد كه اين دنوّ جهت بحث حال و تفحّص احوال من است ، آمد تا بر عجر و بجر من عثور يابد و مردم را از مرقد و مقعد من اخبار كند .
اگر در اين وهلت در تعزير او اهمالى نمايم و در تدمير او ، او را امهال روا دارم ، فرصت فوت شود و از اعنات او رهين بلبال و قرين اذلال شوم ، وثوب نمود و زاغ را در تصرّف آورد . زاغ گفت : اى ختّار بغيض و اى غدّار خبيث ! نتيجهء مناغات من اين تعريك است [
a
244 ] و ثمرهء مصافات من اين تدمير ؟ چهچيز از من صادر شد كه اقتضاى اين ارتباك كرد و سبب اين هلاك آمد ؟ راسو گفت : بر هجس تو وقوف يافتم و قضا و قدر بر مخبوء حدس تو مرا آگاه گردانيد . و هرچند هنوز از تو مكرى ظاهر نشده است و خيانتى صادر نگشته ، اين اعتدا از استعدا دوستر دارم ، و اين اقدام از انعدام واجبتر . از آنكه همواره از مكايد و خبايث تو مضطرم خوف و مضطرب روع باشم . و اگرچه عقوبت پيش از زلّت محظور است ، امّا جهت رفاهت خاطر اين بغى جايز مىدارم ، از آنكه حكايت تو با من همچنانكه حكايت سوار و جامهفروش است .
زاغ گفت : جهت تسلّى ضمير من اين حكايت اعادت كن .
حكايت
راسو گفت : شنيدم كه مردى بود طوّاف ، در ديهها رفتى و جامه فروختى .
روزى به راهى مىرفت . سوارى با وى رفيق شد . مرد پياده سوار را گفت : اگر به حكم كرم اين بار مرا بردارى تا لحظهاى استراحت يابم ، منّت تو مشكور و ايادى تو مذكور باشد . سوار گفت : اسب من مانده است . تا ايشان در اين مباحثه و منافثه بودند ، خرگوشى بجست . سوار اسب را بر اثر خرگوش گرم كرد . چون سوار قوّت تگ اسب و غايت عدو او بديد ، با خود گفت : مرا بار اين مرد بايست برداشتن و