احترق . در اين تهوّر كه تصوّر مىكنى ، مثل تو همچنان است كه از آن ماهيخوار با ماهى .
آزادچهر گفت : هميشه سعى تو در تهذيب حال و تشذيب احوال من مبذول بوده است و انديشهء تو در همه كارها مصيب و مصوّب . و ما پيوسته نتايج افكار ترا قايد خير و رايد احسان شناختهايم . اگر اين حكايت بازگويى ، به گوش هوش اصغا رود .
حكايت
ايرا گفت : شنيدم كه ماهيخوارى بود پير شده ، و از تسلّط ملوان و استحواذ جديدان ضعيف گشته ، و به همّ همّ گرفتار آمده ، و به ذلّ استرخاى اعضا و وهن قوى مأخوذ شده . روزى از شدّت سغب و صعوبت گرسنگى به لب جويى آمد .
ماهىاى پيش او بگذشت . او را چنان مكتئب و محزون و مضطرب و مشجون ديد ، از او پرسيد كه موجب خورت و سبب فكرت چيست ؟
ماهيخوار گفت : بدانكه روزگار به موهوب خويش ارتجاع نمود و حواس ظاهر و قواى باطن فتور يافت و لذاذت حيات به بذاذت فوات نزديك گشت .
وقت ارتحال و هنگام انتقال آمد . بر اين شطّ مىگردم و از ماهيان حلالى مىخواهم . اكنون بايد كه صحيفهء خاطر از ضغن موروث و حقد مكتسب پاك گردانى و ضورى كه از من به اطفال و عيال تو رسيده است ، پيش ضمير نيارى ، [
a
242 ] كه قبول عذر مستعذر در شرع و عقل محمود است و انكار و استنكار آن مردود عقلا و مندود فضلا . با من انبساط زيادت كن و روع و خوف را به خود راه مده تا چون به چشمه روى و مشافهات من ايراد كنى و جواب بازآرى . ماهى گفت : اسوأ القول الإفراط . قربت من به تو محظور است و دنوّ تو به نزديك من مكروه . از آنكه به زخاريف گفتار تو اعتماد كردن مايهء ضرّ و مادّهء بؤس و اغترار به افك تو پيشواى هلاك .