تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
روز ديگر شاه در محفل حاضر شد و ارداف اقيال و ابناى اقوال را حاضر گردانيد و فرمود كه شتر و خرس را آوردند . پس شهريار به آواز بلند گفت : مدّت اين نجادت امتداد يافت و سورت اين كمادت به غايت رسيد و از ارباب صدق و امناى دولت و نصحاى حضرت صحّت حال ظاهر مىشود . چه گويند در حقّ شخصى كه قصد سفك دم معصومى كند ، و بىزلّتى را به درن جريمت ملوّث گرداند و متّقى ورع را به خزى و خزايت اندازد ؟ باتّفاق گفتند : شومى وجود متأرّث جهانى خراب كند ، آن مثوّر بىحاصل در مهالك خشم و مكامن سطوت شاه مأخوذ باد تا مادّهء تثوير و مايهء تزوير او منقطع شود ، از آنكه تا چنين مكّار مفتعل و خبيث مختلق در حضرت شاه باشد ، امناى دولت و اشراف حضرت در حريم رفاهت و فناى نباهت نتوانند غنود و در حضانهء امان و حواى امانى نتوانند آسود . و همواره در عرصهء جلال و عقوهء اقبال خداوندى يمّ هم متلاطم باشد و نار بوار متلظّى و دايم پادشاه در غوايل هايل و حبايل غايل او گرفتار . و آنكه ضرّ ملوك و بؤس سلاطين طلبد ، كشته به كه قلع پادشاه قهر خلايق است و فترت نظام ملك سبب اضطرام قرايح . زيرا چون درخت بزرگ در بيشه بيفتد ، بسيار خرد را [
a
236 ] هصير كند . شهريار خرس را گفت : هرچند تفحّص اين حال خوض بيشتر مىرود ، تلوّث و تخبّث تو ظاهرتر مىگردد و تخيّن و تميّن تو شايع‌تر مىشود . خرس با خود گفت : چون راى همايون شاه بر من متغيّر شد ، تدبير ديگر بايد كرد . اما راست گفته‌اند كه : هرگز بدى قصد مرد نكند ، بلكه مرد قصد بدى كند . من از اين تشويش مستغنى بودم ، و از اين توحيش فارغ . از غايت سخافت خود را در اين وحل خلل افگندم . مرد فاضل آن است كه خود را از حضيض خمول به اوج قبول رساند و نعمت را به واسطهء فضيلت استعمال كند . اكنون در خلاص بايد كوشيد و مناص بايد طلبيد . شهريار را گفت : بر هرچه راى انور تو حكم صحّت كند ، پيش جملهء خلايق