تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
مصحّح و مسجّل باشد . من خود را فداى فراغ خاطر خطير كردم ، ليكن به مجرّد تخمين بيش از سنوح يقين خشم را به خود راه مده كه فضلا گفته‌اند كه : غيظ پادشاه چون قيظ هواجر است ، به هر برهنه كه برسد بسوزد . اگر در اين وهلت مرا مفارقت رسد ، بهتر از آن دارم كه در قريحت پاك پادشاه از من وحشتى ماند . امّا جهت حقوق خدمت مرا بىايضاح جرايم عقوبت مفرماى كه من از سمعهء فضيحت بيش از فوات هيأت خود ترسم . نبايد كه ذات شاه به تعنيف اراذل و تنكيب افاضل گرفتار شود ، چنان كه گازر را افتاد . شير گفت : همواره صغو من به اصغاى مثل مفيد بغايت است و جنف خاطر به استماع حكايت مربح به كمال ، اين حكايت عرض كن .

حكايت

خرس گفت : شنيدم كه گازرى فرزند خود را به جوى برد و خود به كار مشغول [
b
236 ] شد . كودك را آب درربود . گازر در عقب كودك رفت . دزد آمد و جامه برد . گازر چون تطاول دزد ديد ، بر اثر او بشتافت . دزد را نيافت . خايب و خاسر بازگشت . كودك را طلب كرد . كودك غرق شده بود . تصعّد انفاس و تقسّم خاطر او را مفيد نيامد . مبادا كه حكم راى عالم آراى بر اين منوال بود كه بىوضوح برهان و سطوع حجّت مرا بكشد و شتر را با چندان هفوت اطلاق كند . از شهريار توقّع است كه در اين نازلهء صعب و حادثهء ملم تأمّلى فرمايد كه هرچند صبر امر فخيم و شأن عظيم است ، امّا به نسبت با ثواب آخرت اندك است . شير در اين ميان متلدّد شد . زاغ را گفت : در اين حادثه چه گويى و صاف از درد چگونه جدا كنى ؟ ينبوع يقين از كدرت تخمين چون پاك گردد ؟ زاغ گفت : حكايت تسدّر شاه بدان پرىگير ماند كه گويد كه من به رقيه و عزايم پرىگيرم ، و بىحصول مقصود و وصول مطلوب در هاويهء مجون و درك جنون افتد . اگر ترا در هفوات خرس ريبى باقى است ، بفرماى تا از مجاهل و معارف و اصاغر و مشارف
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 423 | محمد غازي ملطيوي / محمد روشن و ابوالقاسم جليل پور