[
a
235 ] بدين امكان پيوستم . بهرام گفت : سبب ايسار تو چه آمد و موجب يسار تو چه چيز شد كه در آن شغل كه ترا تقليد فرموديم ، توفير صورت نبندد ؟ مرد احوال عرض داد . بهرام را اعجاب در او زيادت شد و او را به محلّ منيع و منزلت رفيع رسانيد .
اين حكايت از آن اعادت افتاد كه مردم به فراهت نباهت حاصل آرد و به كياست رياست ميسّر گرداند . موش گفت : آن مرد همّت بر تعليت قدر و رسوخ رفعت مصروف داشت ، از آن ، آن اقتحام او را دامنگير شد . مرا طلب سنا و رفعت و روم علا و بسطت نيست ، از آنكه فضلا گفتهاند : حجز طمع و حجر حرص رايد فراغ و رفاهت است . و ليكن چون مقصود تو موقوف است بر مخزون ضماير و مكنون خاطر ، من ترا اعلام دهم . هرچه او را معلوم بود از رطب و يابس ، غثّ و سمين اخبار كرد . جادو به حضرت ملك رفت و ماجرا را مستوفى عرض داد .
شير زاغ را خواند و جمله احوال او را انها فرمود و گفت : اقتضاى راى صايب من آن است كه اين سرّ بر رؤوس اشهاد به حضور رقيع و قريع گفته شود . زاغ گفت : مقتضاى دهاى شاه معلم ارباب الباب است و نتايج افكار مبارك مرشد اصحاب شهامت .
ديگر روز شهريار محفل ساخت و منادى فرمود كردن كه هركه به مجمع عام حاضر نشود ، مستحق تعزير و مستوجب تغرير باشد . جادو در حال آمد و موش را از آن احوال اعلام داد . موش گفت : سبب اجماع خلايق و موجب حوز جماعت تو شدهاى و اين تأرّث و تحوّب را داعى تو گشتهاى . اما راست گفتهاند كه هر سرّ كه خاطر تو از كتمان آن عاجز آيد ، ضماير بشاير عشاير [
b
235 ] چگونه مقرّ قرار آن شود ؟ جادو سوگند خورد كه شاه را نگفتهام كه مخبر اين اخبار و معلم اين اسرار فلان است . موش گفت : در ورطهء بوار و لجّهء اضطرار افتاده اگر صورت حال عرض دهم ، خرس از من مستوحش گردد و اگر مستور دارم ، معاتب شاه و معاقب خشم او شوم .